Sunday, December 28, 2014


مشکلات ولایت ما

ولایت ما از جمله ولایتهای فقیر و رشد نیافته است اگرچه ولایت رشد یافته در مملکت شاید نداشته باشیم. جمعیت ولایت ما زیاد و خدمات اجتماعی اندک است. از گذشته های دور اینگونه خدمات وجود نداشته است. این حرف ریش سفیدای ولایت است که تاریخ ولایت ما در ذهن شان ثبت شده است. با آمدن دموکراسی مردم تصمیم گرفتند نزد والی نو بروند و پس از تبریکی مقام نو مشکلات ولایت را نیز بگویند. یکی از ریش سفیدها گفت که تمام دنیا ده اوغانستان کمک کرد ولی ده ولایت ما کاری نشده است. از جناب والی صاحب تقاضا مینماییم از ای کمکا ده ولایت ما هم بگیرن. والی وعده داد که اینکار را حتما میکند. دو هفته به پایتخت سفر نمود و برگشت. به ریش سفیدها گفت مه همه گپاره ده کابل گفتم به زودی کمکا میرسه. منتظر باشید. شش ماه مردم صبر کردند و از کمکها خبری نشد.

چون شورای ولایتی جور شده بود این مرتبه مردم ده شورای ولایتی رفتند. مشکلات خوده گفتند از وعده های مرکز قصه کردند. ریس شورای ولایتی گفت که ریش سفیدا پیش از دیدن والی باید اول ده شورا میامدند. ایکار وظیفه ماست. اعضای شورای ولایتی ده روز به کابل سفر نمودند و پس از برگشت گفتند مقامات وعده دادند به زودی کمکهای جامعه جهانی میرسه. شش ماه دیگه تیر شد . از کمک خبری نشد این مرتبه ریش سفیدا امادگی گرفتند به کابل بروند. همه قسم خوردند تا کمکها ره ده ولایت نیارن از پای نمی نشینند. تحفه زیادی خریدند. نزد ریس مشرانو جرگه رفتند. سناتورای ولایت ما چند تا شان غیر حاضر بودند. ریس به منشی خود گفت به سناتورا تیلفون کنه. منشی چند دقیقه بعد آمد و گفت یک سناتور صایب ده خارج رفته یکی دیگه ده میله از شهر بیرون اس. دو تای دیگه نو از خواب خیستن گفتند خوده میرسانیم. ریس قار شد . کفت مه اوناره یک هفته پیش خبر دادیم. به منشی خود گفت  تا شکایت هاره یادداشت کنه. تحفه هاره گرفت و برای آرامی مردم دعا کرد. مردم خوش و خوشحال برگشتند. پنج ماه صبر کردند هیچ خبری نشد. حتی ریس مشرانو جرگه نیلفونهاره هم جواب نمیداد. مردم در یک مجلس ریش سفیدها تصمیم گرفتند دوباره به کابل بروند.

تحفه های زیادی آماده کردند و این بار نزد معاون اول ریس جمهور رفتند. مشکلات ولایته گفتند. ده جلسه دو وزیر هم حاضر بودند. معاون اول وعده داد به زودترین فرصت به مشکلات مردم رسیدگی نماید. شش ماه دیگه صبر کردند ولی هیچ خبری از کمکها نشد. چون ریش سفیدها قسم خورده بودند دوباره بین خود مجلس گرفتند. گفتند از ریس مشرانو جرگه و از معاون ریس جمهور چیزی ساخته نشد ای دفعه پیش یک آدم دلسوز دیگه میریم. هر کس هر چیزی گفت وبالاخره فیصله شد پیش ریس پارلمان بروند. کسی گفت هم نماینده های ولایت ما اونجه هستن و هم ریس پارلمانه میگن آدم خوب اس. یک ریش سفید نام یکی از وکلای ولایته گرفت و گفت که رفیق ریس پارلمان اس حتما ای دفعه کار ما میشه. تحفه های زیادی خریدند. قبل از سفر با وکلای خود تماس گرفتند. آنها چند تا قالین، انواع میوه های خشک، چپن های رنگارنگه فرمایش دادند.

روز بازدید از ریس پارلمان در اتاق بیروبار زیاد بود تحفه ها در اتاق جای نشد مجبور اضافی آن را در اتاق دیگر بردند. ده ها کمره و خبرنگار تلویزونا امده بودند. همراه با ریس پارلمان معاونان و منشی ها و چندین وکیل و ریس کمیته های پارلمان حاضر بودند. پس از شنیدن مشکلات مردم  ریس پارلمان بسیار جگرخون شد با تیلیفون با چند وزیر صحبت نمود. گفت پنج تا وزیر ده خارج اس.  سه تای دیگه طرف میدان هوایی روان اس. هشت تای دیگه تا حال ده دفتر نامدن. به خیر مشکلاته با اونا گپ زده نتیجه ره به شما احوال میتیم. یک ریش سفید گفت ده مجلس عمومی تان هم گپ بزنین. ریس پارلمان گفت مجلس عمومی ما سال دو یا سه مرتبه نصابش پوره میشه. هر وقت دیدیم نصاب پوره اس ایکاره میکنیم. شاید ایکار ده سال دیگه شوه. اگه نصاب پوره نشد مه یکه یکه وکیلاره دیده مشکلات شماره به اونا میگوم و تاییدی اوناره میگیروم. مطمین باشین.

یک سال دیگر ریش سفیدا منتظر ماندند خبری نشد. بعضی ریش سفیدا فکر کردند شاید وزیرا هنوز از خارج نامده اند. دیگری گفت فکر میکنم ریس صایب یکه یکه وکیلاره دیده میره شاید هنوز خلاص نشده اس. دیگری گفت گناه ریس پارلمان نیس بعضی وکیلا هیچ ده پارلمان نمیاین ریس بیچاره شاید اوناره گیر ناورده باشه. ریش سفید دیگری گفت شاید از یادیش رفته باشه. دیگری گفت همی وکیل خود ما گفت که کله ریس کمپویتر واری اس. هیچ چیز از یادیش نمیره. یک دفعه کدام چیزه از یک جلسه پارلمان دو روز ده کمپیوترا پالیدن پیدا نتانستن مجبور پیش ریس پارلمان رفتن و از او پرسان کدن. ده نیم ثانیه کل گپاره گفت. ریش سفید دیگه گفت کاش همی ره بری ما والی بسازن.

بالاخره در یکی از روزهای جمعه در مسجد جامع  دوباره ریش سفیدها درباره مشکلات ولایت حرف زدند. یکی از ریش سفیدا قسمهای گذشته را یاد کرد و بار دیگر قسم خوردند تا کمکهاره ده ولایت جلب کنن. کسی گفت ای بار پیش معاون دوم ریس جمهور میریم. ریش سفیدی گفت معاون اوله دیدیم چیزی نتانست معاون دوم خو هیچ کار کده نمیتانه. او دفعه ده تلویزیون هم خبر نشر کدن. ده اخبار چاپ شد ولی چیزی نشد. ریش سفیدی گفت خی پیش آیساف بریم. ریش سفید دیگه گفت عیب اس. چرا پیش ریس جمهور نریم. اگه نتانست پیش آیساف میریم. فیصله شد یک هیات بیست نفری پیش ریس جمهور برن. تصمیم گرفته شد چند نفر از زنها نیز برن. تحفه ها تهیه شد که غیر از خوردنیها شامل چندین نوع قالین، جای نماز، لنگی، چپن، گلیم، پیرهن تنبان وغیره بود. یکی از ریش سفیدا گفت یک قران شریف هم باید با خود تحفه ببریم. ریس هیات گفت یکی از ما قران شریفه پیشخود نگاه میکنه و قتی گپای ریس جمهور خلاص شد میگیم وعده های که دادی تکرار کو و سر قران قسم بخو که اجرا میکنی. اگه نی مثل دیگرا کومک مومکی به ولایت ما نمیشه. همه قبول کردن و پس از دعای خیر برای ریس جمهور جلسه ختم شد.

ریس جمهور هیاته زیاد استقبال کد. بری هیات نان چاشت آماده کرده بود. در اتاق کلانی همه را جمع نمود. مردم و ریش سفیدا تحفه هاره بردند و ده هر گوشه ماندند. سر ریس جمهور کلاه ماندند و یک تن دیگر لنگی ماند و چپن پوشاندند. بعضی از تحفه هاره بالای میزا ماندند و همه ده چوکیها نشستند. معاونای ریس جمهور، وزیرا، معینا، وکلای ولایت ما و روسای زیادی آمده بودند. نفری که قران شریف را اورده بود آن را بالای میز پهلوی تحفه های دیگه ماند و خودش نزدیک میز بالای چوکی نشست. مردم شکایات خوده گفتند. چند ریش سفید صحبت نمود. ریس جمهور با شنیدن شکایات مردم ده چشمهایش اشک حلقه زد. با دست اشکهایشه خشک کرد. اما ناگهان اشکهای ریش سفیدا آمد چند دقیقه همه گریه کدن. یگان وزیر هم قصدکی گریه کد. وکیلای ما هر قدر کدن گریه شان نامد. سپس ریس جمهور در باره امنیت حرف زد و همچنان پیمان امنیتی با امریکاره تشریح کد. در باره فقر و بیکاری صحبت کرد. در باره طالبا و از صلح قصه کد.بالاخره در باره وضعیت مملکت و کمکها به ولایات و بازسازی صحبت نمود. 

ریس جمهور به ریش سفیدا گفت: مه خبر داروم ده ولایت شما کار نشده. چند بار ده کابل آمدین به شما وعده ها دادن اما عمل نکدن. دوباره ده چشمهای ریس جمهور اشک آمد اما خود اداره کد ولی ریش سفیدا باز گریه کدن. ریس جمهور به حرفهای خود ادامه داد: مه از همه شما ممنون هستوم. سرمه کلاه ماندین. چپن پوشاندین. تحفه ها آوردین. مه نیز به شما باید یک کاری بکنم. باید ایناره جبران کنم. ده ولایت شما برق میاریم. آب صحی میتیم. شفاخانه و کلنیک جور میکنیم. سرکایتان قیر میشه. ده تا مکتب نو آباد میشه. چند تا پارک جور میکنیم.  ده تمام قریه ها سرک میکشیم. بیستا مسجد نو آباد میکنیم. سه مارکیت کلان آباد میشه. بری معلما خانه جور میشه... همی قسم گفت و گفت و گفت سر همه خواب آمد. وزیرا و وکلای خواب برده ره بیدار کدن و دعا خواندند. ریس جمهور با همه بغل کشی کد. ریش سفید مسوول پشت قران شریف رفت. هرقدر پالید پیدا نتوانست. تمام تحفه ها در جایش بود اما از قران شریف درک نبود. دیگرا به ریش سفیدا اشاره کدن تا قران شریفه زود بیاره. اما قران شریف پیدا نشد. ناچار خداحافظی نمودند و برامدند. همه جگرخون بودند از این که ریس جمهور از خاطر مشکلات شان گریه کرد. در بیرون وقتی با هم در باره قران شریف حرف زدند یکی گفت مه دیدوم که ریس دفتر ریس جمهور آهسته قران شریفه از میز گرفت و ده اتاق دیگه برد. از همی خاطر ریس جمهور خوده از قسم خوردن خلاص کد. کسی پلان ما ره به ریس جمهور خبر داده. ای اوغانستان اس بیادر اوغانستان!

Friday, December 26, 2014


موتر دربست

کار ضروری برایم پیدا شد و باید به یکی از ولسوالیها میرفتم. اول فکر کردم با موتر های لینی بروم اما از اینکه موتر های لینی مسافران را یکی بالای دیگر مانند خشت میچیدند و تا پر شدن موتر باید خیلی منتظر میماندم تصمیم گرفتم با تکسی بروم زیرا موسسه کرایه موتر را میداد. اما تکسی نیز باید چند نفر میگرفت و تا پر شدن سیتها شاید وقت میگذشت. به ایستگاه رفتم بیرو بار زیاد بود چند نفر با دیدن من به سویم آمدند. گفتند کجا میری؟ سراچه میگیری؟ ده کرولا میری؟ پلنگ کوچ داریم. گفتم موتر دربست کار دارم کارم عاجل است. دیگران رفتند و دو نفر باقی ماندند. یکی گفت موتر کرولای خوب دارم. دیگرش گفت سراچه دارم. اولی گفت ایر کندیشن داره. سراچه والا گفت جایش کلان است و هرچه داری ده داله جای میشه. گفتم ده کرولا میرم. پس از جور آمد در باره کرایه صاحب موتر شروع به تعریف موتر خود کرد.
-          مودلش 96 اس ده موتر نو میمانه. خوب یخ اس تیپ هم داره.
-          بیا بریم ده راه قصه میکنیم.
در راه گفت که چند روز غیر حاضر بوده و دوباره به کار شروع کرده است. پرسیدم ده راه پوسته ها ایستاد میکنن؟
-          گفت ده راه هفت هشت پوسته اس. کل شان ایستاد میکنن.
ده موتر نشستیم و حرکت کردیم. ایرکندیشن و تیپ موتر را چالان نمود. موتر یخ شد. دریور  به تعریف کست فیروز قندوزی شروع کرد.
-          مثل او کسی دمبوره زده نمیتانه. دمبوره یش ده دل آدم چنگ میزنه. هر وقت ای کسته میمانم ماندهگی راه ره هیچ نمیفامم. همی بچه کاکای مه مریض شد هر قدر تداوی کد جور نشد. یکروز ده موتر خود شاندم و همی کسته بریش ماندم تا آخر که شنید جور تیار شد. حالی هر وقت مریضیش تور بخوره کست فیروز قندوزی ره میشنوه.
-          گفتم خی مردم ناق پیش داکتر میرن.
-          گفت پرسان نکو ای داکترا کارشان مثل فال بینا و تاویز نویساست. فرقش ای اس که معاینه تلویزونی نمیکنن. اگه ملاها هم معاینه تلویزونی کنن دگه از داکترا فرق نمیشن.
-          گفتم امنیت ده راه خوب است. پوسته ها آزار نمیتن؟
-          ایستاد میکنن. هفت هشت پوسته اس. چای پولی مای پولی میگیرن. یگانتا نصوار پولی میگیره. اگه شناسا باشه کار ندارن.
-          تو خو اوناره میشناسی؟
-          کم کم میشناشم. چال اوناره یاد دارم. از مه پول نصوار یا چای پولی نمیگیرن.
-          از همه میگیرن چطو از تو نمیگیرن؟


-          میگن حق ماس. ما شو و روز اینجه هستیم، امنیته میگیریم ماش ما کم اس باید مردم ما ره کمک کنن. مه کل شانه میشناشم. از همی خاطر عکس رهبراره ده موتر دارم. قوماندان هر پوسته از یک رهبر خوشیش مییایه. نرسیده به پوسته عکس او رهبره ده شیشه موتر میزنم. عسکرا که عکسه ببینن مره گپ نمیزنن. 
-          چطو ایکاره تانستی؟
-          مه خو مالومات کدیم. ده باره قوماندانا میفامم. اینه همی پوسته اول قوماندانش جمعیتی اس. نزدیک پوسته عکس احمد شاه مسوده میزنم و به خیر از پوسته تیر میشم.
فورا عکس احمد شاه مسعوده کشید و ده شیشه موتر زد و گفت:
-          مه عکسای داکتر نجیب، داود خان، مجددی، کرزی صایب، سیاف و حتی طالباره دارم. نزدیک هر پوسته عکس رهبر قوماندانشه ده شیشه میمانم. عسکرا میگن برو به خیر.
چند دقیقه بعد به اولین پوسته رسیدیم. دو موتر دیگه پیش از ما بودند. دریور گفت:
-          سی کو، اونه موتر اول چای پولی ره داد حالی میره.
وقتی نوبت ما رسید دریور به عسکر گفت:
-          قوماندان صاحب چطوست. عسکر گفت خوبست پس از دیدن عکس اشاره کرد حرکت کنیم. پس از حرکت موتر دریور گفت:
-          دیدی مره گپ نه زد. عکس کار خوده کد. نزدیک پوسته بعدی عکس داکتر نجیبه کشید و گفت قوماندان ای پوسته از قوماندانای زمن داکتر نجیب اس. وقتی نزدیک سرباز رسیدیم سرباز با دیدن عکس داکتر نجیب به عکس سلامی زد و گفت برین بخیر. دریور گفت:
-          دیدی چقه داکتر نجیبه احترام میکنن. کلش از خاطر قوماندان صاحب اس. ده هر پوسته عکسه تبدیل میکرد و در ضمن کست مناسب حال قوماندان پوسته ره میماند. نزدیک یکی از پوسته ها عکس مارشال فهیمه کشید و یک کست قرسک پنجشیره ماند. نزدیک سرباز که رسید صدای تیپه بلندر تر کد. عسکربا شندن آهنگ قرسک چهره اش باز شد و با خنده به دریور اشاره کرد و گفت بخیر بری.

چند پوسته دیگه را تیر شدیم و به راستی با دیدن عکس و شنیدن کست سربازا بدون چای پولی ماره اجازه حرکت میدادند. در نزدیکی یکی از پوسته ها که نزدیک ولسوالی بود سربازی موتر را متوقف ساخت. دریور به طرف عکس اشاره نمود. سرباز با عصبانیت گفت:
-          چرا ایقه تیز میری نمیفامی که اینجه پوسته است؟
-          ببخشی فکریم نشد عسکر جان. سرباز گفت:
-          لیسنسته بتی جوازه سیریته بکش. دریور به طرف من اشاره نمود و گفت:
-          سرباز جان ای برادر کار ضرور داره. سرباز گفت:
-          زیاد گپ نزن پایین شو اسنادایته  بتی. قوماندان صاحب می بینه. اونه از بالا اشاره میکنه. دیدیم قوماندان از بالای تپه به ما نگاه میکرد. قوماندان به سرباز دیگری اشاره کرد. سرباز دوم پایین آمد طرف عکس نگاه کرد و به دریور گفت: قوماندان صاحب خاستیته. پایین شو. دریور با وارخطایی کستی را در تیپ ماند و تیپه چالان کرد. ناگهان آهنگ قرسک با صدای بلند پخش شد. سرباز عصبانی شد و دروازه ای موتره با شدت باز نمود و دریوره بیرون کشید.
-          بریت امر شده و پایین نمیشی. بری مه خاندن آهسته برو ره میمانی. پیش شو. دریور حرکت نمود و هردو به طرف تپه به سوی قوماندان حرکت نمودند. من از سرباز پرسیدم:
-          انشالله خیریت اس. گفت خیر خیریت اس.
-          ایا کدام راپور بریتان رسیده؟ گفت:
-          راپور ماپور نیس. قوماندان ما نو آمده میخوایه دریورای لینی ره بشناسه و مالومات بگیره.
در همین وقت صدای غالمغال از بالای تپه آمد و سرباز دومی با مشت و لگد به جان دریور افتید. دریور پایش لخشید و لول خورده به پایین تپه آمد. دیدم سرو رویش کبود و خون پر است. از موتر پایین شدم تا کمکش کنم. اما سرباز اجازه نداد. سرباز دومی پایین شد و به دریور گفت:
-          موتریت قید شد. رفته نمیتانی. بعد به سوی من آمد و گفت: سریش اشتباهی هستیم همینجه کتی ما میباشه تا گپا مالوم شوه.
-          گفتم ببخشین مه عجله دارم کار مه عاجل اس.
-          امر قوماندان صاحب اس. توره ده موتر دیگه روان میکنیم. به سوی سرباز دیگر نگاه کرد و گفت: یک موتره ایستاد کو تا ایناره ده ولسوالی ببره. گفتم:
-          بیچاره دریوره اجازه بتین اوگار شده زخمی اس پیش داکتر میبرم. گفت:
-          سری ای اشتباه داریم. رفته نمیتانه. برادر جان ای ره سی کو. عکس طالبه ده شیشه زده و کست قرسک پنجشیره مانده. قوماندان صاحب اشتباهی اس که انتیاری منتیاری نباشه. به عکس دیدم به راستی عکس طالب بود. فهمیدم چرا سرباز عصبانی شده بود و قوماندان دریوره لت و کوب نموده بود. سرباز لب سرک موتری ره ایستاد نمود تا مره به ولسوالی برسانه. قبل از سوار شدن به موتر به سوی دریور زخمی رفتم تا پول او ره بدهم. سرباز گفت:
-          حرکت کو گپ نزن. نی که تو هم کتیش دست داری. وارخطا شدم و خدا حافظ گفته به سوی موتر حرکت نمودم. در همین وقت دریور زخمی سرباز دور دید به من گفت:متوجه باشی پوسته آخری قوماندانش از نفرای داود خان اس. سرباز گفت چپ باش نی که کدام شفر داری بریش میگی.
با عجله به سوی موتر رفتم تا به کدام جنجال مواجه نشوم. سلام نمودم، ده بغل دریور نشستم، چند نفر دیگر هم در بین موتر بودند و موتر حرکت نمود. پرسیدند خیریت بود؟ گفتم بلی، سربازا با دریور غالمغال کردند. دریور گفت:

-          ای دریور از پیشش غلط شده، ای قوماندان نو آمده و از نفرای داکتر نجیب اس. ده شیشه عکس طالبه زده از همی خاطر لت خورده مره ببی مه عکس داکتر نجیبه ده شیشه زدم از همی خاطر مره چیزی نگفتن.

Thursday, December 25, 2014



دل دردی

چند روز بود دلدردی برایم پیدا شده بود. تداویهای خانگی فایده نکرد. همکارانم دواهای مختلفه نام گرفتند و حتی یکی از آنها دوایی را آورد و گفت پسرکاکایم از جرمنی روان کده. پدرم کلانم خورد دل دردیش خوب شد. با دودلی دوا ره خوردم اما دوای جرمنی هم فایده نکرد. یکی از خواهرخوانده های زنم دوای امریکایی دل دردی روان کد خوردم خوب نشدم. به طبیب یونانی رفتم چند رقم دوای قلنج و کرم داد دوایش فایده نکرد. نزد ملا رفتم چند رقم تعویذ و شویست داد بدتر شدم. ناچار ده کلنیک نزدیک خانه رفتم. داکتر یکی دو سوال کرد و یک نسخه نوشت گفت چیزی نیس خوب میشه. خواستم چیزی پرسان کنم که مریض دیگه داخل شد و مره از اتاق داکتر کشیدند. ده کلنیک دوا نبود با فکر خراب برای خریدن دوا به دوا خانه شهر رفتم.

  

نفر دوا خانه گفت شکم درد هستی؟ گفتم نی. گفت تکلیف معده داری. گفتم نی. گفت خی چی تکلیف داری؟ اعصابم خراب شد گفتم داکتر هستی قابله هستی توره چی ای سوالاره از مه میکنی. با وارخطایی طرف نسخه دید و گفت 620 اوغانی میشه. نسخه ره گرفتم از دواخانه برآمدم. ده دواخاه دیگه رفتم نسخه ره دادم. نفر دواخانه گفت چند روز میشه مریض هستی؟ گفتم نمیدانم. گفت پیش از ای دوا گرفتی؟ گفتم نی. گفت معاینه خون کدی؟ باز اعصابم خراب شد گفتم داکتر هستی. طبیب یوناین استی. چرا کاریته نمیکنی. قلمه گرفت و روی یک کاغذ نوشته کد و گفت نه صد اوغانی میشه. نسخه ره گرفتم و بیرون آمد. دو دواخانه بعد به یک دواخانه داخل شدم. یک مرد چهل و پنج پنجاه ساله  منتظر بود. نسخه ره دادم گفتم ای دواره دارین؟ گفت مریضی به تکلیفت ساخته؟ گفتم نی. گفت شب زیاد میشه؟ گفتم نی. گفت خی روز زیاد میشه. باز اعصابم خراب شد. نسخه ره کش کدم و گفتم چرا معاینه خانه واز نمیکنی. ناق ده دواخانه شیشتی برو داکتری کو. با عجله گفت از پشتم صدا زد 1100 اوغانی میشه.

با فکر خراب بیرون آمدم. عجب مملکت اس. ای سوالاره باید داکتر از مه میپرسید. دواخانه والا از مه می پرسه. هیچ کس ده کار خود نمیرسه اما ده هر کار دیگه خوده استاد میگیرن. به دواخانه بعدی رفتم. پسر جوانی بود. سلام کرد. ده دل گفتم اینه جوان مودب و با تربیه. احترام کلاناره ره داره. گفتم ای دواره ها ره داری. گفت خیر باشه مریض شدین. برای اولین دفعه گفتم بلی. شفاباشه حتما خیلی وقت میشه. گفتم بلی دو سه هفته میشه. باز پرسید چی وقت زیاد میشه. یکدم اعصابم خراب شد. دیدم مانند دواخانه های دیگه سوالاره شروع کد. کفتم توره چی به ایکارها. کاریته کو داری نداری بگو چند میشه. گفت ببخشین و موبایل زنگ زد. فامیدوم فامیدوم گفت و بعد با ماشن حساب کار کد و به سوی مه دید و گفت: 1300 اوغانی میشه. با عصبانیت نسخه ره از پیشش کش کدم و ماشین حساب هم طرف مه آمد. ده ماشین حساب دیدم 330 نوشته بود. اعصابم خرابتر شد. هر قسم داو و دشنام کوچه که از طفولیت ده یادم مانده بود به بچه جوان گفتم و برامدم.



با سروصدا و فریاد من مردم دورم جمع شدند. یکی گفت حمله مرگی سریش آمده. دیگری گفت نی اعصابش خراب اس. کسی دیگر گفت به خیالم ده دوا حساسیت کده. زنی گفت به خیالم ده انتحاری هفته گذشته زخمی شده بود. زن دوم گفت بلی از قواره یش مالوم میشه. ریش سفیدی آمد و اهسته از دستم گرفت و گفت خیریت اس. گفتم بلی خیریت اس. گفت فکر میکنم خیریت نیس. به مردم گفت برین از کار تان پس نمانین. به عوض کمک به مریض مثل تلویزیونها حق و ناق تبصره میکنین. بوتل آبه داد. کمی آب خوردم. گفت مریض داری. خدای نکرده فوت کده. کمی آرام شدم ده دل گفتم اینه ای باید داکتر میبود. ای آدم باید دوافروش میبود.... گفت مه هم مریض دارم. پشت دوا میگردم. بیا چند دقیقه گپ بزنیم. ده یک گوشه رفتیم و ده لب کانکریت نشستیم. گفت میشه بگویی چی گپ اس. قصه مریضی خوده گفتم و بعد قصه نسخه ره گفتم.  ده دو دواخانه یک قیمت نیس. جمع میکنن یک چیز ده مریض یک چیز دیگه میگن. مریض و مریضداره پوست میکنن. ریش سفید آهسته گفت. مه هم دو سه روز میشه پشت دوا میگردوم. ده دواخانه پیشتر که داخل شدم دواخانه والا ده تلیفون به همی بچه جوان گفت که فلان نسخه پیش مه آمد 300 اوغانی میشه مه بریش 1100 گفتیم. فکرت باشه. مالوم میشه همو نسخه والا تو بودی. راستی کی ای اوغانستان اس.



حماسه رای شماری


 حماسه رای شماری

انتخابات ولایت ما واقعا حماسه آفرید شاید میتوان گفت حماسه در حماسه آفرید. حماسه کمپاینها، حماسه نصب عکس کاندیداها، حماسه گردهماییها، حماسه رای دادن، حماسه پلو دادن ها از این جمله بود. گرچه حماسه تقلب هم جای خود را دارد اما مردم ما در چند انتخابات به تقلب عادت کردند و آن را در جمله حماسه قبول ندارند اما حماسه به پای صندوق رفتن، حماسه نظارت کردن، حماسه دوباره رای دادن و حماسه تمام شدن رای دیگه مانند حماسه تقلب کمتر اهمیت دارد. در پهلوی این حماسه ها در ولایت یک حماسه دیگر افریده شد که فکر میکنم با شنیدن آن حماسه های دیگر را فراموش خواهید کرد. این حماسه حماسه رای شماری بود.

قصه از این قرار است که طبق معمول برخلاف خواست رسانه ها مردم نه تنها به پای صندوقهای رای رفتند بلکه رای هم دادند. ریش سفیدها میگفتند باید مردم گفته شوه بری رای دادن برین نه پای صندوق ها برین. رسانه ها گفتن هدف ما همی اس. اما یک ریش سفید گفت ما خو ای گپاره نمی فامیم دفعه دیگه همی گپاره گفتن تا پای صندق رفتیم و رای نداده پس آمدیم. دیگری گفت همی رسانه ها هم هر چه دلشان شد میگن. فکر میکنن خودشان و کارشناسا میفامن خی همگی مردم میفم. مردم ولایت ما رای دادند. در محل رایدهی نزدیک خانه ما بسیار بیروبار بود و تا آخر روز بیروبار ادامه داشت. طبق هدایت در همین محل رایدهی پس از ختم وقت رایدهی به شمارش رای آغاز نمودند. تعداد صندوقها چهار ده عدد بود. دفعه اول رای ها را حساب کردند اما افراد کمیسیون اشتباهی شدند که شاید غلط نموده باشند لذا تعداد مجموعی رای ها را ده کاغذ نوشتند. سپس رای ها ره دوباره حساب کردند. وقتی شمارش دوم خلاص شد یکی از ناظران دویده امد و گفت
مه ده تشناب رفته بودم قبول ندارم باید از سر حساب کنین.
کسی گفت او بیادر خی همی یک صندوق آخره از سر حساب میکنیم.
گفت نه خیر مه ده شمارش صندوق سوم تشناب رفته بودم باید یازده صندوقه از سر شمار کنین.
گفتند او بیادر گناه از خودت اس ایقه وقت ده تشناب چی میکدی. ناظر عصبانی شد و گفت
مره مسخره میکنین. مریض بودم.
گفتند خی اگه از سر حساب کنیم و باز تشنابت بگیره چطو میشه.
گفت مه باید با مرکز ستادگپ بزنم. تیلیفون کد و نیم ساعت بعد آمد و گفت باید همه صندوقاره از سر شمار کنین غیر از او ما قبول نداریم. مره گفتن که ده وقت شمارش رای ها ده تشناب رفته نمیتانم. همه خندیدند. دوباره ناظر عصبانی شد و گفت ما به خاطر رای پاک مردم ایقه زحمت میکشیم شما ما ره مسخره میکنین. ناظران دیگر هم با ستاد های خود تماس گرفتند. افراد کمیسیون هم با مرکز خود تماس گرفتند و مشکل را اطلاع دادند. برای جلوگیری از مشکلات بیشتر بالاخره همه موافقه نمودند رای همه صندوقها دوباره شمار شود.


هوا تاریک شده بود و ولایت ما برق نداشت. صند.قها را از اتاق بیرون آوردند اما روشنی کافی نبود. برای اینکه کار زودتر ختم شود از همسایه ها و کوچگیها چراغ خواستند. چند تا ارکین اوردند ولی از سبب تیل خراب روشنی ارکینها کافی نبود. پول دادند تا تیل صاف بیاورند. یکی از ناظران حاضر شد این کار را بکند اما ناظر تیم رقیب گفت مه باید اول ده ستاد تماس بگیرم ده غیر ان قبول ندارم ناظر دیگه پشت تیل بره. نشه تقلب کنه. ستاد موافقه نمود تا برای جلوگیری از تقلب از هر تیم یک ناظر برای خرید تیل برود. اما مشکل وقتی پیدا شد که یک تیم در این محل یک ناظر داشت و تیم دیگر دوتا. به فکر اینکه تقلب شود تیم دیگر گفت هیچ ناظر باید پشت تیل نره زیرا صندوقا ره دست میزنن. بالاخره تصمیم گرفته شد کسی را حق الزحمه بدهند تا تیل درجه اول بیاره. در این وقت شمال و خاکباد شروع شد. با وجود حاکباد نفر پشت تیل رفت و همه در تاریکی منتظر تیل ماندند. تیل اورده شد اما روشنی ارکینها ضعیف بود.
بالاخره گفتند چند تا گیس بیارن. نفر تیل رفت و نیم ساعت بعد چند تا گیس کرایی آورد. تیل ارکینها را به گیسها انداختند. چون صندوقها در بیرون در هوای آزاد بود وقتی صندوق اول را باز نمودند از سبب شمال و خاکباد اوراق رای را شمال برد. ناظرین شکایت نمودند. در جریان دویدنها دو تا از گیس ها از اثر خاکباد افتید و چند تا رای سوخت. هر قدر کردند گیسها را دوباره روشن نتوانستند. فهمیدند که ار اثر افتیدن گیس تیل به زمین ریخته است. دوباره کسی را پشت تیل روان کردند. ناظران هر لحظه جریان را به ستاد خود تیلیفونی احوال میدادند. با وجود انداختن تیل گیسها را روشن نتوانستند. ناظران کمیسیون را متهم ساختند که قصدا ای کارا ره میکنه تا تقلب شوه. گفتند چرا از اول جنراتور نیاورده بود. یکی از نفرای امنیتی گفت حالی خو جنراتور نیست از کدام جای جنراتور قرض کنین. کسی گفت شفاخانه جنراتور داره اوره قرض بگیرین. ناظران گفتند هرچه میکنین بکنین اما ده رای مردم دستبرد زده نشه.

دو تن از کمیسیون و دو نفر پولیس به شفاخانه رفتند. نیم ساعت بعد زنگ آمد که داکترای نوکریوال صلاحیت دادن جنراتوره ندارن. رییس شفاخانه ره زنگ زدند او گفت این کار از صلاحیت رییس صحت عامه است. خواستند رییس صحت عامه را زنگ بزنند که کسی گفت او بری یکی از کاندیداها  کمپاین میکرد. فورا تیم رقیب گفت ما نمیخوایم از رییس صحت عامه اجازه گرفته شوه. بالاخره به والی ولایت زنگ زدند والی به رییس شفاخانه امر نمود تا جنراتور شفاخانه را به محل رایدهی اجازه بدهد. جنراتور را آوردند اما گروپ برق نبود. دوباره کسی را فرستادند کمی سیم و چندتا گروپ پیدا کردند. جنراتور روشن شد و رای شماری شروع شد اما پس از شمارش دو صندوق جنراتور خاموش شد. نفر جنراتور گفت تیل جنراتور خلاص شده است. تصمیم گرفتند تیل گیس ها ره ده جنراتور استفاده کنند دیدند جنراتور پترولی است کسی را پشت پترول فرستادند.
در این وقت گفته شد که همه گرسنه اند باید چیزی برای خوردن بیاورند. چندتا از همسایه ها برای یکی از ناظران غذا آورد اما ناظر تیم رقیب از خوردن آن انکار کرد. بالاخره پول دادند تا ار بازار غذا بیاورند اما وقتی ساعته دیدند یازده بجه شب بود. ناچار از همسایه ها نان خشک قرض خواستند و کسی از کمیسیون را روان کردند. چند دقیقه بعد هیاهوی از آخر کوچه بلند شد. کسی فرار میکرد و مردم از عقب او میدویدند. وقتی شخص فراری به نزدیک محل رایدهی رسید مامور کمیسیون بود که پشت نان خشک رفته بود. مردم به فکر دزد او را لت و کوب نموده بودند. وقتی موضوع نان خشک را به مردم گفتند همه معذرت خواستند گفتند خی نان خشکه ما تهیه میکنیم.

چند دقیقه بعد برای ناظری که نان نخورده بود کسی چای آورد او به همه چای صلاح کرد. با عذر و زاری پس از اینکه دو سه نفر اول چای خوردند به ناظر دیگر هم چای دادند. بالاخره ساعت دو بجه شب پترول آوردند و جنراتور چالان شد. به رای شماری شروع کردند نیم صندوقها حساب شده بود که صدای آذان از مسجد بلند شد. قوماندان پولیس و مسول محل رایدهی و یکی از ناظران همراه با چند پولیس گفتند وقت نماز است. به سوی مسجد حرکت نمودند اما چند قدم بعد ناظر برگشت. قوماندان گفت کسی ده صندوقا دست نمیزنه بیا بریم. اما ناظر از اینکه ناظرای تیم رقیب به نماز نمیرفت حاظر نشد به مسجد برود. بالاخره همه از رفتن به مسجد صرفنطر کردند. هوا کمی روشن شده بود کسی گفت آب خوردن نداریم. یکی از ماموران انتخابات را خواستند ار همسایه ها آب بیاورد گفت میخواین مثل او دیگه که به خاطر نان خشک لت خورد مه هم لت بخورم. یکی از از دو ناظر یک تیم حاظر شد آب بیاورد. دروازه خانه ای را چند بار تک تک زد دروازه باز شد و ناگهان سگی غوغو کنان برامد و ناظر فرار را بر قرار ترجیح داد اما سگ یکی از پاهای او را چک زد. این حادثه مشکل دیگری را خلق نمود. باید ناظر را به شفاخانه میبردند. ناظر صاحب خانه را به طرفداری از تیم رقیب متهم ساخت گویا قصدا سگ را رها ساخته است. قوماندان پولیس و افراد کمیسیون با عذر و زاری او را قانع ساختند و به شفاخانه فرستادند.

حالا دیگر هوا روشن شده بود جنراتور را خاموش ساختند. شروع به شمارش آرای صندوقها نمودند. اگرچه یک ناظر از یکی از تیمها به شفاخانه رفته بود اما خوشبختانه ناظر دومی موجود بود ورنه باز شمارش آرا معطل میشد. دوباره تقاضا شد از سر شمرده شود زیرا فکر میشد در جریان این هیاهو صندقها دست خورده باشد. دوباره به شمارش آرای صندوقها پرداختند سه ساعت بعد وقتی آرای صندوقها را جمع نمودند در مقایسه با آنچه شام دیروز شمرده بودند سه هزار رای کم بود. اعتراض زیاد شد و خواستار شمارش مجدد آرا شدند. در این وقت ناظر زخمی از شفاخانه آمد وضعش بهتر بود. گفتند پایش پنج کوک خورده است. ناظر دومی فورا نتیجه را به مرکز ستاد گزارش داد.

چون هوا روشن شده بود و مردم هم کم کم جمع شده بودند تصمیم گرفته شد صندوقهارا به اتاق انتقال بدهند. همه موافقت نمودند تا دوباره رای های را بشمارند. همه صندوقها را به اتاق کلان انتقال دادند. شمارش آرا شروع شد پس از سه ساعت دیگر تعداد مجموع آرا از دفعه اول پنج هزار رای بیشتر بود. سروصدا و اعتراض ناظران زیاد شد. هر ناظر از ستاد ولایتی خود چند ناظر دیگر خواستند و سروصدا و هیاهو کم کم سبب گردید مردم نیز در سرک جمع شوند. از رییس کمیسیون خواهش نمودند همه صندوقها قرانتین شود. این خبر سبب گردید مردم نیز به ناظران معترض بپیوندند. کاندیداها نیز در کابل با رسانه ها مصاحبه نموده یکی دیگری را به تقلب متهم ساختند. یکی از تیمها کمیسیون انتخابات را متهم ساخت. بیرون از محلی رایدهی چند تن از هواداران تیمها مشاجره نمودند و کار به زد و خورد کشید. موضوع به والی گزارش داده شد و چند دقیقه بعد والی با افراد مسلح خود آمد. محافظان والی برای ختم زد و خورد تلاش نمودند. والی به داخل محل رایدهی آمد وقتی مشکل را شنید امر به شمارش مجدد آرا داد. ناظرن فورا به ستادهای خود اطلاع دادند و والی را به مداخله در انتخابات متهم نمودند. حتی یکی از کاندیداها به ملل متحد شکایت نمود.


والی در مخمصه قرار گرفته بود در همین وقت سربازی آمد و به والی اطلاع داد که در این منازعه سیزده نفر زخمی شده است و همه به شفاخانه انتقال داده شدند اما وضع دو نفر وخیم است که آغاز گر جنگ بودند. والی گفت چرا ایقه نا وقت کدین. سرباز گفت ده اول پس از آرام کدن مردم زخمیهاره ده امبولانس انداختیم چون از تیمهای مختلف بودند ده بین امبولانس هم به زد و خورد پرداختند ده ای جریان دو سرباز ما هم زخمی شد. مجبور شدیم اول زخمیهای هر تیمه شناسایی کنیم و جدا جدا ده امبولانسا بانیم. اما مردم وقتی امبولانساره شناختند بالای امبولانس زخمیهای تیم رقیب خود حمله کدن. ده ای جریان سربازا مداخله کدن و امبولانسا به شفاخانه رفت اما یک عده زخمی شدن. تعداد زخمیهای دیگه هنوز مالوم نیس. والی موقع را غنیمت یافته با بهانه بازدید از زخمیها در شفاخانه  عجله همراه سرباز از محل رایدهی برآمد و با موتر خود منطقه را ترک کرد. اما تمام رادیوهای محلی و تلویزیونها خبر مداخله والی را پخش میکردند.

چون سرو صدا زیاد شد و موضوع شمارش در همه تلویزیونهای داخلی پخش شد و از همه بدتر ملل متحد نیز اطلاع داده شده بود. بالاخره ریس کمیسیون پس از مذاکره با ملل متحد تصمیم گرفتند فردا هیاتی به ولایت ما بفرستند تا در حضور آنها رای ها شمار گردد. فردا هیات به شهر ما رسید ریس کمیسیون، نماینده ملل متحد چند ناظر دیگر از دو ستاد همراه با چندین خبر نگار داخلی و خارجی رسیدند. اولین کاری که کردند لست های شمارش آرا را دیدند و مجموع آرا را دیدند در هر بار چند هزار رای کم یا زیاد بود و در آخری دور پنج هزار رای زیاد بود. تصمیم گرفته همه هیات در  رای شماری سهم بگیرند.

یک قطار دراز جور شد. در اول ریس کمیسیون دوم نماینده ملل متحد سوم ناظر یک ستاد چهارم ناظر ستاد دیگر پس از آن معاون نماینده ملل متحد و سپس یک تن دیگر از کیمسون ایستاد شدند. مسولان محل رادهی یک رای را از صندوق میگرفتند و بعد به ریس کمیسیون میدادند و ریس کمیسیون به نماینده ملل متحد میداد و همین قسم تا آخر رای در صندوق دیگر انداخته میشد. ساعتهای چهار عصر متوجه شدند که تعداد زیاد رای سفید در بین رایها موجود است. در همین یکی از نفر های کمیسیون گفت اینه صندوقای رای های سفید باقی مانده پیدا شد. رای اضافی رای های سفید بودند. در خبر های آن شب تلویزیونها و شماری از ناظران ستادها کمیسیون را به تقلب متهم نمودند. یکی از افراد کمیسیون در مصاحبه با یکی از تلویزیونها گفت: ما همه بیخواب بودیم، دو روز بود غذای درست نخورده بودیم در تاریکی شب و در بیرو بار بیرون اوردن و داخل بردن و در خاکباد صندوقهای رای سفید با صندوقهای رای مردم یکجا شده بود. خدا ملل متحد زنده داشته باشه که مشکل کلان ماره حل کد. 

معلم فیشنی


معلم فیشنی


من و خانمم فکر کردیم بالای اولاده ها سرمایه گذاری کنیم تا خوب درس بخوانند و تحصل بکنند. شاید کار مناسبی در اینده بیابند تا از خیرات سر آنها ما هم بالاخره شکم سیر نان بخوریم. شش اولاد با معاش دو مامور زندگی میکنند و خدارا شکر که خانه محقری از پدرم مانده بود که ما را از رنج کرایه نشینی خلاص کرد. هفته ها بود که به درس و تعلیم اولاده ها کم کم توجه میکردم. من از درس خواندن آنها راضی بودم اما آنها از تخصیص پولی ما راضی نبودند. 

دختر خورد من در صنف سوم بود و زنم شکایت میکرد که در درسها مشکل دارد باید بیشتر به او توجه کنم و اگر ممکن باشد روزی از نزدیک با معلم او ببینم. قبل از اینکه به مکتب بروم از دخترم پرسیدم معلمت چطو ست؟ گفت خوب فیشن میکنه. گفت خوب درس میته؟ گفت هر روز یک رقم بوت میپوشه. گفتم ده درسها کمکت میکنه؟ گفت بلی وقت درس ناخنهایشه برس میکنه. گفتم سوالاره جواب میته؟ گفته بلی هر شاگرده نام مانده و ده او نام صدا میکنه. گفتم حسابه چطو درس میته؟ گفت بلی سه تا چوری کلان ده یک دست و پنج تا خوردهم ده دیگه دستش اس. هر چه می پرسیدم ان را به فیشن معلم ارتباط میداد. تصمیم گرفتم حتما ای معلم فیشنی ره ببینم.

فردا با وجود اینکه در شعبه کار زیاد بود نرفتم و به سوی مکتب روان شدم. چوکیدار مکتب پرسید کجا میری؟ گفتم به اداره کار دارم. گفت همه جلسه دارن. گفتم خی امروز درس نیست. گفت بی جلسه هم درس نیست. گفتم یگان نفر خو ده اداره باشه که مره کمک بکنه. گفت گفتم که ده جلسه هستن. با هزار عذر و زاری پس از نیم ساعت داخل شدم. چنان سروصدا ده مکتب بود که گوشهاره کر میکرد از کسی پرسیدم تفریح اس؟ گفت نی ، وقت درس است ببی کل شاگردا ده صنف استن. گفتم خی ای غالمغال چیس؟ گفت معلما ده جلسه هستن. اداره مکتب را یافتم.  چپراسی پهلوی دروازه وقتی مره دید بدون معطلی گفت مدیر صایب ده وزارت رفته. گفتم سرمعلم صایب اس؟ گفت او نیز وزارت رفته. گفتم معلم صایب صنف سوم هسته؟ گفت او هم وزارت رفته. گفتم خی منتظر میمانم تا بیاین. گفت اینجه اجازه نیس. بیرون باش. یک و نیم ساعت منتظر ماندم کسی نیامد ناچار خانه رفتم.

فردا شعبه رفتم و از رییس اجازه گرفتم و دوباره مکتب رفتم. کارگر دهان دروازه گفت امروز عروسی بچه سر معلم صایب اس همه ده عروسی رفتند. گفتم عروسی خو شام اس. گفت بیادر جان یک هفته اس که همه معلما تیاری میگیرن و به بهانه جلسه و وزارت ده درس نمیاین. برو وقتیته ضایع نکو. گفتم خی سبا میایم. گفت بری ای که سرگردان نشی میگم که تا یک هفته دیگه به نام تخت جمعی و تبریکی نمیاین. هفته دیگه بیا. خیلی تشکر کردم که مره از سرگردانی نجات داد.
تصمیم گرفتم هفته دیگه بیایم. به رییسم گفتم معلم مصروف بود و دیده نتوانسم. شنبه آینده رفتم. چپراسی دهان مدیریت گفت باز آمدی؟ گفتم بلی. گفت مدیر صاحب نیست وزارت رفته. گفتم سرمعلم صاحب است؟ گفت امروز پایوازی دارن. گفتم معلم صاحب صنف سوم اس؟ گفت همه کاره پایوازی همی معلم صایب اس و یک هفته اس که نامده. گفتم خی سبا میایم. گفت بیادر جان آدم خوب مالوم میشی ای هفته هم خوده سرگردان نکو هفته دیگه بیا تا حساب عروسی و پایوازی هم خلاص شوه. سبا مدیر صاحب پایوازی داره دیگه سبا خیشانه سرمعلم صایب پس از او معلم صایب صنف سه و بعد از او... حرف او ره قطع کردم  درست اس هفته دیگه میایم.

با وجود این دو روز بعد باز رفتم. ده دروازه مکتب چوکیدار گفت بیادر جان اوناره که کار داری نیستن. هفته دیگه بیا. ده دل گفتم اینا اولاد وطنه چی وقت درس میتن. از اولادای ما چی جور میشه؟ جگرخون برامدم کارم نشد و در شعبه نیز غیر حاضر شدم. شام ده خانه غالمغال زنم برامد و مرا ملامت نمود. گفت هیچ کار از دستیت نمیایه یک معلمه دیده نتانستی. گفتم معلم غیر حاضر اس چطو ببینم. گفت از مه می شنوی دختر خوده ده مکتب خصوصی میمانیم. گفتم پولشه از کجا میکنی ده ای معاش شکم ما سیر نمیشه. ای کاره بکنیم خی دیگه چیزی نخوریم.

هفته بعد دوباره رفتم. نفر دهان دروازه چپ چپ ده سویم دید و گفت: بیادر جان خودیت خود ده قصه کار نیستی ماره از کار کشیدی. گفتم معلم صایبه کار دارم. گفت او معلم صایب تاحال نامده. اگه تا نه بجه نیایه دیگه نمیایه. عذر و زاری کردم و گفتم خی چی وقت او ره دیده میتانم؟ گفت دلم بریت میسوزه. مالوم میشه تو هم ده دولت کار میکنی. یک کار کو. ای مالوم صایب یک شنبه ها ده وزارت میره. دوشنبه ها معارف شهر میره.  دیگه روزها گاهی میایه گاهی نمیایه. سه شنبه بیا شاید بیایه.

روز سه شنبه شش صبح رفتم. چوکیدار مکتب گفت بسیار وقت آمدی. معلم صایب بعد از هفت و نیم میایه. گفتم تشکر خیر ببینی. هفت و نیم میایم. شروع به قدم زدن ده کوچه ها کردم تا وقته تیر کنم. کراچیها و ایس کریم فروشها ده طرف مکتب روان بودند تا به شاگردا سودا بفروشند. یکی از کراچیها به پایم خورد و به سوی مکتب رفت. در همین وقت کسی مره صدا زد وقتی به سوی او دیدم نشناختم. گفت برادر همی کراچی که کتیت تکر کد پتلونته پاره کد. دیدم پتلونم تا کمرم پاره شده. با این وضعیت نمیشد پس مکتب بروم. به خانه رفتم هر قدر پالیدم پتلون دیگه را نیافتم. از مادرم پرسیدم گفت کالاهاره ششتیم ده طناب اس. با وجود اینکه پتلون تر بود آن را پوشیدم و به سرعت به مکتب رفتم. ساعته دیدم هشت و نزده دقیقه بود. چوکیدار گفت کجا گم بودی معلم صایب همی چند دقیقه پیش با خواهر خوانده هایش پس رفت. به خود و به کراچی لعنت نمودم.

فردا دوباره رفتم چوکیدار دیگری بود مرا اجازه داد داخل شدم.  چپراسی دهان اداره گفت معین صایب ده وزارت خواسته بودن همه رفتن. گفتم ای چی قسم مکتب اس. اولاد مردمه چی وقت درس میتن. گفت بیادر مه ده سیاست میاست نمیفامم. کار حکومت اس. اینجه ایستاد نشو. غالمغال کدم کسی پیدا شد و پرسید چی گپ اس؟ مشکل خوده گفتم. گفت بیادر جان بعضی مالوما به بهانه وزارت و جلسه ده کار نمیاین و پشت کارای شخصی میرن. سبا بیا انشاالله کاریت میشه. مه هم مثل تو پشت معلم دخترم میگرذم و لی چند روز اس که پیدا نمیتانم.

شنبه دوباره رفتم. چوکیدار سابقه بود گفت داخل برو که مالوم صایب آمده. بسیار خوش شدم فکر کردم دنیا ره بریم داد. میخواستم روی اوره ماچ کنم که دروازه مکتب باز شد و موتری بیرون شد و از وسط مه و چوکیدار تیر شد. چوکیدار گفت ناوقت کدی همی موتر از مالوم صایب بود که رفت. فردا دوباره امدم چوکیدار گفت طالعمند هستی برو که مالوم صایب اس. ده اداره رفتم و معلم صایبه پرسان کردم گفتند ده صنف است. چپراسی صنفه نشان داد رفتم و تک تک زدم معلم صاحب برامد. گفتم مالموم صایب ای صنف شما هستین؟ میخواستم ده باره دخترم بعضی چیزاره پرسان کنم. گفت ببخشین معلم صاحب کار عاجل داشتن رفتن مه عوض شان امروز آمدم.  فردا به خیر بیایین حتما می بینین. تکسی گرفتم و خوده ده شعبه رساندم. چند دقیقه بعد مره ریس خواست. رفتم و سلام گفتم. ریس گفت غیرحاضریت زیاد شده. کارایت پس مانده مراجعین شکایت میکنن. دیروز از یکی دوستای معین صایب کارش نشد. زود برو کارشه خلاص کو. دیگه غیر حاضری نکنی. گفتم خی دگه سبا بری دو سات مره رخصت بتین. گفت نمیشه. عذر و زاری کردم دلش سوخت گفت فقط دو ساعت رخصت هستی. نمیخواهم سروصئای کسی بالا شوه.

روز دیگر دوباره مکتب رفتم. قبل از داخل شدن ده مکتب یک موتر لوکس با سه خانم قشنگ از دروازه مکتب برامد. چوکیدار گفت معلم صایب رفت. هر سه معلم دیروز قصه میکدن که فرنیچر نو آمده میرن می بینن.  تکسی گرفتم به شعبه رفتم. کار خوده ادامه دادم که خدمه آمد و گفت رییس صایب خواسته. وارخطا شدم و با ترس و لرز نزد رییس رفتم. عصبانی بود بدون حرفی دیگر گفت: کجا گم بودی امروز وزیر صایب مره ده گل صبح خواست و اخطار داد. کار پس مانده کلش از دست توست. مردم رفتن ده وزیر شکایت کدن البته کسی اوناره پیش وزیر نمیمانه اما وکیلاره گفتن. اونا ده وزیر گفتن و نام مره گرفتن. وزیر صایب مره اخطار داد. مه اخطار مخطار نمیتوم دیگه ده اینجه توره کار ندارم. 
خسته و کوفته و جگرخون خانه آمدم خوده بالای تخت انداختم و خوابم برد.

ساعت هفت بیدار شدم همه ده خانه بودند. به اتاق تلویزیون رفتم زنم آمد و در باره مکتب پرسان کرد. قصه چند روزه مکتب رفتن و اخطار رییس و امکان برطرفی خوده گفتم. او هم جگرخون شد و گفت بیخی از دیدن معلم صرف نظر کو. ای مملکت کارایش هم قسم اس. مره کمی دلداری داد و تلویزیونه روشن کد. یک میز گرد بود و چند نفر در باره معارف و تعلیم و تربیه حرف میزدند. یک خانم مقبول بسیار خوب گپ میزد. زنم به تعریف او شروع کد و گفت: ده ای مملکت آدمای لایق هم داریم. ایناره کار نمیتن. چی قسم آدماره اوردن وظیفه دادن. ببی چی خوب تحلیل میکنه. تعلیم و تربیه بدست همی نفر باید بتن. گفتم چی میگی مه یک ماه میشه میروم و یک معلمه دیده نمیتانم. هر روز غیر حاضر اس نمیفاموم اینا چی وقت اولادای ماره درس میتن. مادرم هم از آن خانم تعریفه شروع کد. گفت ای خانمه ببی چقه خوب گپ میزنه. مالوم میشه عمریشه ده معارف تیر کده. خدا میدانه چقه تجربه داشته باشه. اینه همی قسم معلماره باید ده کار بگیرن. ناچار من هم تایید نمودم و گفتم واقعا آدمای خوب و لایق هم داریم. باید ده معارف همیطو کسا کار بکنن. در همین وقت دختر خوردم داخل شد و طرف تلویزیون دید و به سوی همان خانم کارشناس اشاره کرد و به من گفت: پدر جان پدر جان اینه همی معلم مه اس. سی کو چیقه فیشنی اس.