Monday, February 9, 2015



 ریموت افغانی


روزی بازار رفتم و تلویزون  نو خریدم تا مسابقه فوتباله تماشا کنم. فروشنده در باره مزایای آن زیاد سخن گفت. تلویزون  را برایم چالان نمود و ریموت فیشنی آن را برایم نشان داد. هر تکمه را میزد برق واری کار میداد. گفت که ریموت یدون بالتی فروخته میشه بالتی هاره کشید و ریموته بدستم داد. وقت خداحافظی بزنس کارت خوده بریم داد. از دکاندار خوشم امد و از تلویزون  بسیار بسیار خوشم آمد. از راه یک جوره بالتی خریدم و ده تکسی خانه آمدم. تلویزون ه ده برق زدم دیدم ساکت خانه کار نمیکنه. ده ساکت دیگه زدم با کار نکد. ده دکاندار زنگ زدم در جوابم گفت ده زیر تلویزون  یک سویچ است او ره بزن چالان میشه. همی کاره کردم ترق تلویزون  چالان شد ولی تصویر نبود. باز ده دکاندار زنگ زدم گفت آنتن درست است. دیدم  بدون آنتن چالان کرده ام. از همسایه یک انتن کهنه گرفتم و به همکار همسایه نصب کردم.

تلویزون ه چالان کردم تصویر خیره بود و برفک داشت. آنتنه ده چپ و ده راست دور دادم چیزی تغییر نکرد. آنتنه به پیش و به پس خم کردم فایده نداشت. ده همی وقت متوجه شدم سیم آنتن از یکجا قطع شده بود. با عجله رفتم چند متر لین خریدم و لینه تبدیل کردم. تلویزویون چالان شد و تصویر آمد اما آواز نداشت. قسمی فروشنده یاد داده بود ریموته زدم ولی اواز نامد که نامد. دکمه ای را فشار دادم که خودبخود کانال هاره می پالید. خیلی خوش شدم فکر کردم صدایش هم خوب میشه. در حال پالیدن کانالها یکدم ده کانال نور جام ماند. هر قدر دکمه ره فشار دادم هیچ تغییر نکرد و ناگهان صدای بلند تلویزون  بلند شد. خوش شدم و لی صدا به قدری بلند بود تمام خانه را ناراحت میکرد. هر قدر کوشش کردم صدایش پخش نشد و دکمه ها کار نمیکرد ناچار لین برقه کشیدم.باز تلویزون ه چالان کردم ولی همچنان صدای بلندیش گوشهایمه کر میکرد. باز لیت برقه کشیدم. به دکاندار زنگ زدم گفت به خیالم از بالتی های بدل یک بار مصرف خریدی یک دفعه بالتی ره بکش پس پرتو. همی کاره کردم ترق تلویزون  چالان شد. خیلی خوش شدم . دوباره دکمه جستجوی کانالا ره زدم پالیدن کانال شروع شد. پس از جند دقیقه این مرتبه بالای کانال شمشاد جام ماند. هر قدر دکمه هاره زدم کار نداد. ندانسته دکمه ای را فشار دادم باز صدای بلند تلویزون  گوشهاره کر کرد. ناچار لین برقه کشیدم.
 صد مرتبه به مخترع ریموت بد دعا کردم. همو سابقا خوب بود که ریموت پیموت نبود ده خود تلویزون  دکمه هاره میزدی و کار جور بود. دوباره بالتی ها ره جابجا کردوم.  در حالی که گوشهایمه قایم گرفته بودم باز تلویزون ه چالان کردم. تلویزون  چالان شد ولی از طالع مه ده همی وقت برقا رفت. دو دلم هر چه داو و دشنامه که ده کوچه یاد گرفته بودم به برقی حواله کردم. تا امدن برق کمی نان خوردم و به مادرم قصه تلویزون ه کدم. مادرم هم شوقی فوتبال بود بسیار خوش شد و گفت حتما رولاندوره امشو می بینین. گفتم انشاالله. با امدن برق زود ده جان تلویزون  رفتم. چالان شد و دکمه جستجو ره زدم یک دو سه چهار پنج کانال امد کانال یکی پشت دیگه میامدباز برقا رفت. باز داو و دشنامه نثار شرکت برشنا کردم که دخترکم گفت برقا خود است. دیدم ساکت سراب شده اس تلویزون  ده خانه دیگه بردم و ده برق زدم. باز پالیدن کانال شروع شد که ده سر  کانال ژوندون جام ماند. صدای گوشخراش اعصابمه درهم و برهم کد. دکمه های ریموت کار نمیکرد.


چند دفعه لاحول گفتم لین برقه کشیدوم و باز چالان کردوم. دو کاناله چک شده بود که یکدم باز برقا رفت. غم درون و جگرخون ده روبروی تلویزون  به چرت رفتم و ده حال مملکت و ملت و ده حال خود افسوس خوردم . از ای طرف هر لحظه چرتم زیاد میشد از او طرف قهرم بیشتر میشد. دلم میشد ریس برقه پاره پاره کنم و برقی ره مثل توپ فوتبال شوت کنم که ناگهان بچه فوتبال بازم آمد و گفت چرا ده تاریکی شیشتین. گفتم برق نیس. گفت مه جوریش میکنم. رفت و آمد و گفت که فیوز پریده بود بالا کدوم. باز پالیدن کانالاره شروع کدوم که ده سر کانال ستاره جام ماند. همه دویده ده اتاق آمدند و گفتن همی کاناله بان. مادرم گفت چی خاندن مقبوله ماندی. خدا خیر بتیته که تلویزون  خریدی. اما صدای تلویزون  بسیار بلند بود. ده همی وقت دسترخوانه اوردن و گفتند همینجه نان میخوریم اما چینله  تغییر نتی. گفتم صدایش بسیار بلند اس. نان آمده شد و همه به خوردن شروع کردیدم.


سر نان شکایت از برق و برقی، از تاجر وتجارت، اوغان و اوغانستان و ده آخر از دولت و ریس جمهوره شروع کردم. بالاخره پس از شکایتای زیاد گپ سر تلویزون آمد. کوشش کردم صدای تلویزونه پخچ کنم که نشد در عوض چینل تغییرکرد و سر چینل تلویزون ملی جام ماند. یکی از علما موعظه میکرد. هر قدر دکمه هاره فشار دادم تا چینله تغییر بتم فایده نکرد. اعصابم خراب شد و با قهر ریموته ده دیوار زدم ناگهان خودبخود تلویزون شروع به پالیدن چینل  ها نمود و دوباره از چینل  اول شروع کرد. گفتم اینه ریموت هر قدر دکمه ره میزنی کار نمیته ده زمین بزنی گل واری کار خوده میکنه. ده ای مملکت هیچ چیز بی زور کار نمیکنه حتی ریموت. مادرم خندید و گفت مه چند روز پیش ده خانه همسایه رفته بودم از همی تلویزون  دارن مگم هر وقت چینل  هاره تغییر دادنی باشن اول ریموته ده زمین یا دیوار میزنن باز چینیله تغییر میتن و صدای تلویزونه پخچ و بلند میکنن. از او وقت تاحال هر وقت تلویزونه چالان کدنی باشیم یا چینله  تغییر دادنی باشیم یا صدایشه پخچ و بلند کنیم اول ریموته ده زمین میزنیم باز ریموت ما کار میته. اما کسی ره نگین ای اوغانستان اس تا حال هفت ریموت از پیش ما سکشته اس با وجود این خوش هستیم که تلویزون می بینیم. ریموت ما ریموت اوغانی اس. 


Wednesday, February 4, 2015

چارجر اول اول

دنیای تکنالوژی هم دنیای ما انسانها را ده  دیگه روی کد. هر لحظه ما، هر قدم  و شب و روز کار ما بدون تکنالوژی پیش نمیره. تلیفون موبایل، تلویزیون، کمپیوتر، لودسپیکر، ویدیو گیم وغیره وغیره همه تکنالوژی است. اگر یک روز اینها را از ما بگیرند معلوم نیست چند هزار نفر دیوانه میشه یا دیوانه تر میشن. ریاست برشنا خیر ببینه که با پرچاوی برق مردمه به یاد زمانه های گذشته میاندازه که بی تکنالوژی زندگی میکردیم. همی ملاهاره ببینین اگه چند روز برق نباشه یا لود سپیکر مسجد خراب شوه دیگه حال و حوصله آذان دادنه ندارن. همی تیپ و لودسپیکر اس که ملا ها ره ملا ساخته است.وقتی همه ده چنگ تکنالوژی اسیر اند گناه ملاهای بیچاره هم نیست .



چند روز قبل چارجر لپ تاپم خراب شد. به مارکیت رفتم. دکاندار گفت چارجره آوردی؟ گفتم نی. گفت مودل لپ تاپت چیست؟ گفتم اچ پی. گفت سری چارجر خورد اس یا کلان؟ گفتم کلان اس. یک چارجره کشید و شروع به تعریف نمودن کرد.  آنقدر تعریف کرد که دلم نشد نخرم. گفتم چند اس؟ گفت هفتصد. هفتصد افغانی دادم و چارجره گرفتم. یک هفته آرام بودم که باز چارجر کار نکرد. دوباره به مارکیت کمپیوتر رفتم و این بار چارجره با خود بردم و به یک دکان دیگه رفتم. دکاندار گفت ای چارجر بدل اس مه خوبیشه بریت میتوم. گفتم چند اس؟ گفت نه صد. چون عجله داشتم نه صد افغانی داده چارجره گرفتم.


برای چند روز از چارجر راضی بودم و از اینکه چرا از اول همی ره نخریده بودم جگرخون بودم. هر روز به همکارا تعریف میکردم و تشویق میکردم تا از همی دکان جنس بخرند. اما پس از سه هفته ای چارجر هم از کار افتید. با از کار افتیدن چارجر  مه نیز از کار افیتدم زیرابدون چارجر ادامه کارم ممکن نبود. در این گیر و دار متوجه شدم بطری لپ تاپ نیز چارجه نگاه نمیکنه. سه مشکل کار مره پرچاو کرده بود: پرچاوی برق، خرابی چارجر و خرابی بطری. به نظر میرسید خرابی هر یکی سبب میشد که مه نیز پرچاو شوم. همو سابقا خوب بود که لپ تاپ مپ تاپ نه بود و برق مرق هم نبود و طبعا پرچاوی مرچاوی هم نبود ولی کارها به خوبی پیش میرفت.


این مرتبه پس از داو و دشنام دادن به هر چه چارجر و لپ تاپ به یک مارکیت دیگه رفتم. به دکانی که جوانی شیک در آن نشسته بود و گیم میزد رفتم و چارجره نشان دادم.  گفتم از ای داری؟ دارم قیمتش چقه باشد؟ گفتم قیمتش مهم نیست چارجر اصل بتی. ده همی وقت تلیفون زنگ زد و همکارم گفت که باید زود دفتر بروم رییس کار داره. دکاندار گفت مه چارجر اوله بریت میتوم و قیمتیش دوازده صد اس. با عجله پوله دادم و طرف دفتر رفتم. از کار چارجر راضی بودم. گرچه مشکل چارجر حل شد ولی مشکل بطری و پرچاوی برق ادامه یافت. چنین به نظر میرسید که چارجر نه تنها لپ تاپه بلکه مره هم چارج میکنه. کارم خوب پیش میرفت که یک ونیم ماه بعد باز چارجر خراب شد. ده چندین ساکت چارجره زدم ولی چارجر کار نمیکرد. بطری هم خراب بود و چارجر هم کار نمیکرد خوشبختانه برق بود. همکارم متوجه شد و گفت با عصبانیت مشکل حل نمیشه. خوده آرام بساز. سپس با مزاق گفت همیطو قار شوی چارج خودت هم خلاص میشه. چارجرت هم از کار میافته. گفتم چارجر مه از ای چارجرای بدل یک بار مصرف نیست.


باز ده مارکیت کمپیوترا رفتم. این مرتبه به دکانی که یک ریش سفید نشسته بود رفتم .فکر کردم ریش سفیدا حداقل راست هستند. گفتم چارجر کار دارم. چارجره نشان دادم. گفتم چارجر خوبیشه بتی. گفت خوبیشه دارم با گرنتی میتوم. قیمتش دو هزار اس. قار شدم چیغ زدم و گفتم یک چارجر دو هزار. ده همی لحظه گپ همکارم به یادم آمد که عصبانیت مشکله حل نمیکنه بر عکس شاید چارج خودم هم خلاص شوه. خوده آرام ساختم و آهسته گفتم یک چارجر دو هزار بسیار قیمت نیس. مه اولشه دوازده صد خریدم. ریش سفید طرف مه نگاه کرد و گفت:  ای اوغانستان اس! ای چارجری که مه میتوم چارجر اصل اس. مه بریت چارجر اول اوله میتوم چارجر بدل نیس.

چارجر خریدم راستی هم اول اول بودشش ماه میشه کار میگیرم تا حال مشکل پیدا نکرده اس. اما همکاراره برای خرید آن تشویق نکردم. راستی که ای اوغانستان اس.

Monday, January 26, 2015




 ولسوال بزنه

با ولی الله خان در زندان آشنا شدم.آدم آرام و کم گپ بود. همه او را احترام میکردند. حتی عسکرها و صاحب منصبها برخلف زندانیان دیگر با او برخورد متفاوتی داشتند. سر وروی کبود و خون پر او توجه همه را جلب میکرد.
گفتم من خبرنگار هستم چند سوال دارم. اجازه هست.
گفت: بلی بفرمایین.
گفتم فکر میکنم زندانی شدن شما از دیگرا فرق داره. میخواهم در این باره از شما سول بکنم.
گفت بیادر مه قصه خوده میکنم و راستشه میگوم و خودت او ره جور کو. اما از مه عکس نگیری که سرو کله مه جور نیس.
گفتم درست اس. قول میتوم.
گفت مه ده قریه آدم منشوری بودم. همه مره میشناختن. حتی در ولسوالی و در ولایت نام داشتم. روزای جمعه مسابقه مرغ جنگی و سگ جنگی بی مه شروع نمی شد. مرغا و سگای مه در همه جا نام داشتند و ده ولسوالی قهرمان بودند.


مه کار خوده با مرغ جنگی شروع کدم و اول ده قریه و بعد ده ولسوالی و ولایت مرغ مه اول شد. باز رفیقای مه مره تشویق کدن تا ده سگ جنگی هم کار کنم. ای کاره هم شروع کدم و به زوی سگ مه ده جنگا اول شد. ده تمام قریه و ولسوالی هر کس مرغ یا سگ میخرید بدون مشوره با مه نمی خریدند. هرجا می رفتم مردم مره عزت و احترام میکردندو ده موتری که مه سوار بودم عسکرا ده هیچ پوسته ایستاد نمی کدن. نسوار فروش، بقال، نانوای؛ قصاب، خیاط، برنج فروش و خلص همه مره می شناختند و هرچه میخریدند ارزان میدادند. چیز خوبه به مه میدادند. اینا کلش از خاطر مرغ و سگ مه بود.


یک سال پیش یک ولسوال نو آمد. او نیز مانند والیها و وزیرا به سگ جنگی شوق داشت. یک روز مره خواست و گفت مه میخوایم ده مسابقه سال دیکه سگ مه اول شوه. سگ مره تربیه کو. هر چی بخواهی بریت میتم. گفتم نمیشه ولسوال صاحب از کار و غریبی میمانم. گفت کار و غریبی ات به گردن مه ولی مه میخواهم سگ مه اول شوه.
ای ولسوال خسربره والی بود و والی هم از سک بازی زیات خوشیش میامد. به ولسوال گفتم فکر میکنم و روز دیگه بریتان احوال میتم. با رفیقا مشوره کدم گفتند اگه نی گفتی بریت گران تمام میشه. باید قبول کنی ده غیر او زندگیته خراب میکنه. ده سگ جنگی نمی مانیته. روزگاریته خراب میکنه. اگه قبول کنی کار و باریت اسان میشه. کارای خودت و رفیقایت بی گپ اجرا میشه.


دیدم راست میگن دیگه روز رفتم و ده ولسوال گفتم اگه شرظای مره قبول کنین تا فصل سگ جنگی سگ شماره آماده میکنم. گفت شرظایت چیس؟
ورقه بریش دادم که اینا ره ده اونا نمویشته بودم:
1 بالای سگ نام نو میمانم.
گفت نمیشه. گفتم چرا؟ گفت خارجیها این نامه میدانن و عکس ای ره ده فیس بوک هم ماندن. گفتم خی یک لقب سریش میمانم. گفت درست اس.
2 گوش و دم سگه میبرم.
گفت نمیشه. گفتم سگای اینجه ده جنگ از گوش و دم سگا میگیرن سگ شماره شکست میتن. گفت نمیشه. اگه عکشه بگیرم فرق میکنه و ای نقص میکنه. گفتم مه میخایم که خایه های سکه هم ببرم که از خاطر گل روی شما نگفتم. اینجه سگای خایه گیر زیات اس. گفت خایه هایشه خیر میبری ببر اما گوشا و دمشه نی. بالاخره قبول کدم.
3 ماهانه پنجاه هزار خرج سگ ده اول هر ماه اده شوه. گفت درست اس قبول دارم.
4 وقت سفر ده قریه ده ولسولی و دهولایت کسی مره ایستاد نکنه.


ولسوال گفت بریت یک کارت میتم که هیچ پوسته خودته کار نداشته باشه و آزادانه با سگ سفر کنی. ده کارت یک عکسته کتی سگ می چسپانم تا همه تو ره بشناسن. ده موتر هم یک عکس سگه بزن. پوسته هاره ام خبر میتوم تو ره کار نداشته باشن.
5 داکتر حیوانات هفته یکبار سگه معاینه کنه.
گفت خوب گپ اس. همی امروز ده ولایت مکتوب روان میکنم تا یک داکتر حیوانات روان کنن. تا امدن داکتر حیوانات ده داکتر آدما نشان بتی.
6 ماه یک مرتبه برای دو روز سگه ده خان شما میارم .
گفت ای بری پیس؟
گفتم بری ای که بیگانه نشه. با شما عادت کنه و دیگه ای از نزدیک پیشرفت اوره ببینین.
گفت صحیح اس.
7 حق الزحمه نمیگیرم.
گفت نمیشه.
گفتم از مه هم نمیشه.
گفت چرا؟
گفتم مه ده ای منطقه نام دارم و عزت و آبرو دارم. مردم گپ میزنن. خوب نیس.
گفت درست اس دیگه شرط مرط کار نیس همیقه بس اس. از سبا کریته شروع کو. یاور مه پنجاه هزار اوغانی بریت میته. لیکن مه گاه گاهی بری سگم یگان چیز روان میکنم باید قبول کنی.


چی درد سر بتم. یک سال کار کدم سگه خوب تربیه کدم. هر کس سگه میدید انگش خوده ده دندان میگرفت. همه سگه تعریف میکدن. ده چند مسابقه امتحانی سگ خوب کار کد. ولسوال راضی بود. عکس و فلم از او میگرفت.  خوش و خوشحال کار خوده میکدم. یگان بخششی هم بریمه میداد. تحفه روان میکد. یک هفته مانده به مسابقه قهرمانی با سگ قهرمان سال گذشته، سرکای ولسوالی ما یکدم از عکس سگ ولسوال پر شد. ده هر دکان و درخت و بالای ستونها عکس سگ دیده میشد. در همه جا  اعلان شد و در باره مسابقه تبلیغ کدن. مهمانای زیادی از ولایتای دیگه آمدن. حریف ما نیز عکسای سگ خوده چاپ کد و ده دیوارا جسپاند. رادیو و تلویزیون هم ده باره ای کسابقه اعلان میکدن.
پس از ای مسابقه قرار بود یک مسابقه کلان ده ولایت جور شوه. روز مسابقه آمد. همه چیز خوب بود مسابقه هم خوب تیر شد. سگ ولسوال بسیار تیز بود. شرط بندیها شد. از مسابقه فلمبرداری شد. ولسوال سه چهار فلمبرداره از ولایت آورده بود تا از مسابقه فلم بگیرن. اگرچه مسابقه مساوی شد اما همه از سگ ولسوال تعریف و توصیف میکدن. .لسوال مره تیلیفون کد و تشکری نمود. مه هم خوش بودم و خوش خوش خانه رفتم.  نیمه های شب ده خواب بودم که غالمغال مره از خوب بیدار کد. عسکرا آمدن مره لت و کوب کردن و ده اینجه اوردن. ای که سرو روی مه خون پر اس از خاطر لت و کوب عسکراس.
گفتم اما چرا عسکرا خودته لت کدن؟ مسابقه خو ده هفته دیگه باید می بود.
گفت بیادر جان فلمبردارای که فلم گرفته بودن فلماره به ولسوال دادن. ولسوال شب نفرای زیادی ره مهمان کده بود و از ولایت و حتی از کابل مهمانا امده بودن. یکی از فلماره ده تلویزیون میمانن. ده اول همه از مسابقه خوششان میایه و از سگ ولسوال تعریف میکنن. اما ده اخر گپ خراب میشه. ده فلم مردمه نشان میتن که چیغ میزننولسوال بزنه ولسوال بزنه. مهمانا خنده میکنن و سر ولسوال پرزه میرن. ولی ولسوال ده خود نمیگیره.


گپ وقتی خرابتر میشه که ده چند جای مه ره ده فلم نشان میتن که از شور و شوق سر سگ چیغ میزنم سگ ولسوال صاحب بزنه. سگ ولسوال صایب بزنه. اما چند دقیقه بعد مه هم مثل مردم دیگه میگم که ولسوال بزنه ولسوال بزنه. تا انجه ولسوال حوصله میکنه اما قار اس. ده اخر گپ وقتی خرابتر میشه که مه بیخود شده بالای سگ چیغ میزنم که ولوسال بچیم گوشایشه بگی. ولسوال بچیم پایایشه بگی. در یکی از صحنه ها در خالی سگ ولسوال پاهای حریفه ده دهان گرفته با چیغ بلند ده سگ میگم که ولسوال بچیم از خایه هایش بگی ولوسوال جان از خایه هایش بگی. مردم نیز با مه یکجا شده همه چیغ میزنن ولسوال از خایه هایش بگی. اینجه اس که ولسوال انفجار میکنه. تلویزیونه گل میکنه و عسکرا میخوایه و ده جان مه روان میکنه. کاش ده وقت جنگ ولسوال خایه های حریفه دندان میگرفت لت و کوب اوقه کوفت نمی کد. 

Thursday, January 22, 2015




سنگ تشویش


 تکلیف معده هم عجب چیزی اس هم مریضه به تکلیف میسازه و هم داکتراره. چند روز بود شکم مه درد میکرد اعضای خانواده ام، همکارانم و دوستانم همه آن را تکلیف معده تشخیص کردند. فکر کردم از رفتن به داکتر بیغم شدم آنهایی که تشخیص کردند تداوی شان نتیجه میته اما درد شکم من آرام نشد. وقتی به یکی از همکارانم گفتم که هیچ ضرورت به فاکولته رفتن نیست همه داکتر شدن. تشخیص خیلی آسان شده. گفت داکترای امروز هم همیقه میکنن. او چیزایی ره که ما تشخیص نمیتانیم داکترا هم نمیتانن و بعد از سرگردانی زیاد میگن هند برین. همکار دیگرم گفت به راستی 
.همیطوست. مریضی پدرمه کسی تشخیص نتانست. اگه هندوستان نمی بود چی میکدیم.


مدتی دواهای مختلفه از جوانی بادیان گرفته تا دواهای خارجی خوردم خوب نشد. بالاخره مادرم گفت خوده ایقه به سختی نزن پیش یگان داکتر برو. ادرس یک متخصصه بریم داد. نزدش رفتم چند سوال پرسان کرد و گفت هرکی تکلیف معده گفته درست نیست. معدیت از معده مه کده جور اس. تکلیف تو از کیسه صفراست. گفتم عملیات خو نمیشه. گفت عملیات مملیات کار نیس. یک نسخه میتوم ده یک هفته جور تیار میشی. خانه آمدم همه از کار داکتر پرسان کردند گفتم تکلیف مه از کیسه صفراست معدیمه جور تیار اس. مادرم پرسید معاینه تلویزیونی کد؟ گفتم نی دکتر گفت لازم نیست. گفت ای چی رقم متخصص اس معاینه تلویزیونی نکده. داکتری که معاینه تلویزیونی نکنه داکتر نیس.


دو سه روز دواره خوردم. اول تنها درد بود حالی غرغر شکم و نفخ و باد پیدا شد. زود زود تشناب میرفتم. همکارانم گفتند خیریت اس. گفتم نفخ وباد شکمم زیاد شده میرم خالی بکنم. دواهاره دیگه نخوردم پیش یک متخصص نو که ده خارج درس خوانده بود رفتم. معاینه تلویزیونی کد وگفت ده کیسه صفرایت سنگ اس. دوای سنگه داد. وقتی مادرم ار معاینه تلویزیونی خبر شد گفت اصل داکتر همی اس اینالی جور میشی. ده روز دواره خوردم غرغر شکم خوب شد برعکس هر لحظه دلبدی و استفراغ برایم پیدا میشد. اما درد شکمم جور نشد. پیش یک متخصص هندی رفتم گفت کیسه صفرا جور تیار است. ده گرده چپ سنگ است. گفتم خی همو سنگ از کیسه صفرا ده گرده رفته. گفت ده ملکای دیگه ایطو نمیشه اما ده اوغانستان شاید ایطو شوه. گفتم عملیات خو نمیشه. گفت ده هندوستان عملیات نمیکنن. پنج روز دوای سنگ گرده ره خوردم خوب نشد. وضعم خرابتر شد ناچار دوا را قطع کردم.

این مرتبه بچه عمه ام آدرس یک شفاخانه مجهزه بریم داد. متخصص ای شفاخانه گفت داکترای دیگه بری معاینه تلویزیونی مریضاره پیش دیگه دکترا روان میکنن. مه هم مریضه می بینم هم معاینه تلویزیونی میکنم. از پیش مه چیزی خطا نمیخوره حتی به اندازه صدم حصه نوک سوزن هم سنگ باشد تلویزیون مه نشان میته. پس از معاینه تلویزیونی گفت خبر خوش دارم گرده چپ تو جور تیار اس داکتر هندی غلط کده ده گرده راست سنگ اس. گفتم عملیات خو کار نیس. گفت حالی عملیات پملیات کار نداره. ای دفعه مه دوا میتوم دوایی که سنگه بیخی اب میکنه. دواهاره خریدم و شروع به خوردن نمودم. هر پنج دقیقه بعد تشناب میرفتم. فکر میشد دوا سنگه که چی که تمام جانمه آب کرده باشه. تمام شب خواب نتوانستم و شب را در تشناب روز کردم. دواره را قطع کردم یک ساعت بعد احساس راحتی نمودم. از غم تشناب رفتن خلاص شدم اما درد شکم ده جایش بود.


زنم آدرس داکتری را پیدا نمود که همشیره اش با خانمم یکجا معلم بود. داکتر به گرمی از ما استقبال نمود و سوالای زیادی کد. نسخه ها را دید و نتیجه معاینه های تلویزیونی ره دید. گفت یک معاینه تلویزیونی دیگه بکونین. ماشین نو اس. همی دیروز آمده فقط سه چهار تا از ای ماشین ده دنیا اس. یکی از دوستای ما از امریکا روان کده. پس از معاینه تلویزیونی گفت خبرخوش دارم کیسه صفرایت جور اس. معده جور اس. گرده جور اس. دیگه گرده هم جور اس. یکدم گفت پیدا کدوم پیدا کدوم. یگ سنگ کلان ده روده ها اس. ای ره سنگ مواد غایطه میگن. کل درد از همی اس. اینه ببی. سی کو خوب سی کو. مره و خانمیمه نشان داد. باربار نگاه کردیم چیزی ندیدم. مجبور گفتیم دیدیم. زنم در حالی که چیزی ندیده بود گفت واه چقه کلان اس. داکتر نسخه نوشت و گفت ای دوا هاره بخو دو هفته بعد بیا ببینم سنگ او شده یا نی. چند روزه دواره خوردم باز دل دردی من خوب نشد.

تشویش خانمم و مادرم از من هم بیشتر بود. آدرس یک متخصص دیگه را یافتم. خوب معاینه کد خوب معاینه کد. ایقه شکم مه فشار داد که بی ادبی معاف، قریب مواد غایطه مه رفته بود. نسخه هایمه دید. معاینات قبلی را دید. بعد معاینه تلویزیونی کد. چند دفعه عینک خوده پاک کرد و با دقت دید. شیشه تلویزیون را پاک کرد. بالاخره گفت  سنگ خو داری اما داکترای دیگه جای سنگه غلط کدن. سنگ ده مثانه اس. چطو ای سنگ کلانه ندیدن. خانمم گفت شاید ده همی روزا کلان شده باشه. دکتر گفت ماشین مه نو اس. عکسایش رنگه اس. دیگه ماشینا سنگهای سیاه وسفیده نشان میته. از مه هر قسم سنگ رنگه ره نشان میته. از همی خاطر داکترای دیگه فامیده نتانستن. حالی که مریضیت فامیده شد دیگه رای نزن. فکر کو جور استی. این مرتبه خانمم گفت عملیات خو نمیشه. گفت با دوا خوب میشه. اگه نشد از پایین عملیات میکنم و سنگه میکشم. دواهاره گرفتم. پس از خوردن دوا یک ساعت بعد وضعم خراب شد. فکر میکنم ضعف نمودم. وقتی به حال آمدم مادرم و خانمم بالای سرم بودم و زنم دستمال تره پی در پی ده پیشانی ام میماند.



چون وضعم خراب بود مره به یکی از شفاخانه ها آورده بودند. پس از معاینه مره بستر کردند. برای اولین مرتبه شب آرام خوابیدم. صبح بیدار شدم سرحال و پر انرژی، فکر کردم از نو تولد شده ام. وقتی داکترا امدند پس از گفتن قصه مریضی من داکتر کلان از من پرسید خوش خوی به نظر میرسی همیشه همیطو ستی؟ گفتم یگان وقت. گفت ده ای وقتا خوابت چطو بود؟ گفتم خوب نبود. گفت دلتنگی داری؟ گفتم بلی هر روز دارم. گفت تشویشی هستی؟ گفتم بلی. برای اولین دفعه چیزایره پرسید که هیچ داکتری نپرسیده بود. واقعا من آدم تشویشی بودم. مدتها بود خواب ارام نداشتم. تشویش عملیاته داشتم. داکتر کلان از داکتر دیگر پرسید همو دوای ره که گفته بودم شب بریش دادی؟ گفت بلی. پس از معاینه داکتر یک نسخه برایم داد. دو قلم دوا خریدم و ده روز خوردم. آز آن روز به بعد دل دردی من گم شد. دفعه دوم پیش داکتر رفتم گفت تنها یک قلم دوا را ادامه بدهم. پرسیدم داکتر صاحب به خیالم سنگای شکمم آب شد. گفت ای اوغانستان اس! سنگ منگ نبود. دل دردی ات از تشویش بود. تشویش ده دلت سنگ گشته بود. هنوز باور نمیکنم که دل دردی من از تشویش بوده باشد. فکر میکنم دوای همی داکتر سنگاره آب کرد. خدا ده شکم کسی سنگ تشویشه پیدا نکنه.

Tuesday, January 20, 2015


استهزای پارلمان



مدتی بود خشکسالی در کشور بیداد میکرد. کشت و زراعت وضع خرابی داشت، قحطی وبیکاری زیاد شده بود و مردم روستاها گروه گروه برای یافتن کار و غذا به شهرها روی میآوردند. شهرهای بزرگ بیروبار زیادی داشت و مردمان بیکار در چهارراهیها جمع میشدند و آرزو میکردند کاری بیابند. از انجایی که کار نبود و جمعیت نیز زیاد شده بود نارضایتی نیز بیشتر میشد. شکایات مردم زیاده شده رفت و جاروجنجالهایی زیادی به میان آمد. تدریجی شکایات شکل اعتراض را گرفت و بعدا به تظاهرات تبدیل گردید. عده ای در مقابل پارلمان جمع شده اعتراض مینمودند. اینکار اهسته آهسته هفته چند بار تکرار میگردید. دولت نیز قادر به ایجاد کار نبود و مهاجرتها به کشورهای همسایه نیز بیشتر شده بود. تدریجی تظاهرات به حادثه روزانه مبدل گردید.  

در این وقت بود که پارلمان مداخله نمود و با احساس مسولیت در جلسات خود بحث در این باره را شروع نمود. با وجود اینکه نصاب جلسه طبق معمول تکمیل نبود وکیلان حاضر گفتند باید وزیران مربوط برای استجواب فراخوانده شوند. شماری از وکیلان از جدی بودن وضعیت شکایت نمودند فیصله شد وزیران مختلف رابرای استجواب فرا خواندند.  وزیران مربوط به سوالات وکیلان جواب قانع کننده داده نتوانستند. از آنجایی که بیشتر تظاهرات به خاطر بیکاری بود و چندین تن از سبب بیکاری دست به خودکشی زده بودند پارلمان تصمیم به استیضاح وزیر کار و امور اجتماعی گرفت. در روز جلسه استیضاح وزیر کار در مقابل سوالات وکیلان چنین گفت:
به همه هویداست که نسبت خشکسالی و نبودن باران وبرفباری به مشکلات زیاد مواجه هستیم. از سبب نبودن مواد غذایی و آب صحی بیشتر مردم ما مریض اند هرگاه کار هم باشد از سبب مریضیهایی که دامنگیر شان است کار کرده نمیتوانند. ما تعداد زیادی را به ادارات مختلف معرفی نمودیم اما نسبت ضعیفی کار کرده نتوانستند و از کار اخراج شدند. باید کسی که کار میکند توانایی کار را داشته باشد و صحتمند باشد. کسانی که کار میپالند همه مریض اند باید مریضی آنها اول تداوی شود. این دلایل برای وکیلان قانع کننده بود و وزیر کار را با آرزوی سلامتی رخصت نمودند. مظاهرات ادامه یافت و وکیلان از نزدیک با بیکاران صحبت نمودند حتی بعضی وکیلان در باره تحصن صحبت نمودند اما کسی تحصن ننمود. در جلسه بعدی پارلمان دوباره در باره این موضوع بحث گردید این بار تصمیم به استیضاح وزیر صحت گرفته شد.


در جلسه استیضاح وزیر صحت درباره کارهای خود چنین گفت: ما در کلنیکها دوای کافی داریم. داکتر داریم نرس داریم قابله داریم. بستر داریم اما بیشتر بستر ها خالی اند. تاریخ دواهای ما از سبب نیامدن مریضان تیر شده و هر هفته مقداری دوای تاریخ تیر را هدر میکنیم. مریض ها را بیارید ما بستر میکنیم. دوای مفت میدهیم. مشکل اصلی که داریم نبود اب است. آب زندگی است اگر آب نباشد هیچ کاری نمیتوانیم. حتی مریضان برای قورت کردن دوا آب ندارند. لطفا راهی برای تهیه آب پیدا کنید. چاه ها خشک شده است. باران نیست. آب معدنی را کسی خریده نمیتواند. این بحثها سبب شد تا شماری از وکیلان نبود آب را تایید نمایند و وزیر صحت را با تشکری رخصت نمودند. در جلسه عمومی بعدی موضوع آب موضوع داغ بین وکیلها بود. همه وزارت آب و برق را مسوول کمبود آب آشامیدنی دانستند. در نتیجه حاضرین جلسه برای استیضاح وزیر آب و برق فیصله نمودند.

وزیر آب و برق و تیم ده نفری اش پس از ادای احترام به وکیلان در چوکی ها جابجا شدند. وزیر آب و برق در جریان سخنان خود در باره دستاوردهای خود صحبت نمود و در ادامه گفت که آب صحی وقتی داشته میتوانیم که آب کافی داشته باشیم و آب هم از سبب برف و باران در طول سال تامین میگردد. همه ما و شما موضوع خشکسالی را میدانیم. اگر برف و باران نباشد نه زراعت میشود و نه آب برای نوشیدن پیدا میشود. آبهای زیر زمینی در حال تمام شدن است و چاه ها خشک شده است. شما جای آب را نشان بدهید ما به مردم میرسانیم. هیات های ما سروی کردند ذخایر آب را پیدا نتوانستند. مردم همه آب را برای زراعت استفاده میکنند و آنهم حاصل ندارد. باید آب را اول برای آشامیدن مصرف نماییم. شما بگویید ما چگونه آب آشامیدنی را تهیه نماییم.

در جلسه آینده پارلمان بحث در باره مصرف زیاد آب در زراعت بحث گردید. با وجود مصرف آبها برای زراعت حاصلی ندارد و مردم از گرسنگی میمیرند. بالاخره فیصله شد تا به خاطر کمبود مواد غذایی و مرگ شماری از گرسنگی، وزیر زراعت را استیضاح نمایند. در روز جلسه استیضاح وزیر زراعت در مقابل سوالات وکیلان چنین گفت: به همه هویداست که نسبت خشکسالی و نبودن باران و برفباری به کمبود آب مواجه هستیم. ما هزارها تن تخم اصلاح شده به دهاقین توزیع نمودیم برخلاف گذشته امسال دو چند کود کیمیاوی توزیع نمودیم اما از سبب نبودن آب و باران همه کشتها سوخت. اگر آب نباشد حاصلات بدست نمیاید. آب پیدا کنید ما به شما زراعت خوب را روبراه میکنیم. مرگ این افراد از سبب کم آبی است نه گرسنگی. ببینید آب نیست از سببی که باران نیست، برف نیست. کاری باید شود که برف وباران بیاید.
رییس پارلمان: چی کار بکینم؟ راه حل چیست؟
یکی از وکیلان: زمانی در شهرما در خشکسالی نماز باران میخواندند. بهتر است از وزارت حج و اوقاف خواسته شود تا نماز استسقا بخواند.

دلایل وزیر زراعت برای وکیلان قانع کننده بود و وزیر زراعت را با تایید اکثریت رخصت نمودند. با وجود پخش جلسات استیضاح پارلمان از تلویزیونها مظاهرات ادامه یافت. تصمیم گرفته شد نماینده های پارلمان از نزدیک با تظاهر کنندگان صحبت نمایند. بعضی از وکیلان از نزدیک با بیکاران و مظاهره کنندگان صحبت نمودند اما آنها آماده صحبت نبودند. آنها گفتند که پارلمان کاری نکرده است و آنها امیدی به وکیلان ندارند. در گزارشهای خبری مردم پارلمان را ملامت میکردند که نمیتواند از حق مردم دفاع نماید و دولت را ودار به اقدام مناسب برای کاریابی، تهیه آب و مواد غذایی نماید. حتی بعضیها شماری از وکیلان پارلمان را اشخاص وقت گذران نامیدند. گفتند وقتی بیش از نصف وکیلان هر روز غیر حاضر باشند چطو مشکلا ره حل میتانن. با آنهم وکیلان با مشکلات فقر، گرسنگی، دشواریهای صحی، بیکاری و آوره گی مردم از نزدیک آشنا شدند.


در جلسه بعدی پارلمان باردیگر در بارای حل مشکاتشان نیامده است.ره مشکلات موجود بحث گردید. این مرتبه وکیلهایی که غیر حاضر بودند نیز حاضر بودند. عده ای گفتند نام پارلمان بد شد زیرا مشکل مردم را حل نتوانسته اند حالا کسی به پارلمان اهمیت نمیدهد. دو هفته است که کسی نزد وکیلا برای حل مشکلات مراجعه ننموده است. بالاخره موضوع نیامدن باران بحث شد و مخصوصا گپ در باره نماز باران آمد. همه در باره نماز استسقا نظر مثبت داشتند اما عده ای گفتند که این وظیفه وزارت حج و اوقاف است تا نماز باران بخواند اما اینکار را نکرده است. این بار پارلمان به اتفاق آرا تصمیم به استیضاح وزیرحج و اوقاف گرفت. وکیلان کفتند که در جلسات قبلی استجواب و استیضاح و استهزا جدی نبوده اند و اینکار سبب بدنامی پارلمان شده است. بعضی وکیلها چند بار قسم یاد کردند که برای احیای ابروی پارلمان باید وزیر حج و اوقاف را برکنار نمایند.

در جلسه استیضاح وزیر حج و اوقاف در باره آمادگیهای حج صحبت نمود. گفت امسال ده در صد حاجی بیشتر به حج فرستاده میشود. تسهیلات زیادتری برای آنها فراهم خواهد شد. وکیلان اعتراض نمودند که این جلسه درباره حاجیها نیست بلکه به خاطر نخواندن نماز باران است.
وزیر: ما حاجیها را به خاطر خواندن نماز استسقا به حج روان میکنیم تا در مکه مکرمه دعا بکنند. سروصدای وکیلها بلند شد و گفتند که حاجیها نه ماه بعد میروند تا آن وقت باید کاری شود. سروصدا بیشتر شد. یکی از وکلا سوال کرد:
آیا وزارت حج و اوقاف به خاطر خشکسالی نماز استسقا را اعلان نموده است؟
وزیر: نه خیر.
وکیل دیگر: آیا در این باره به مردم آگاهی داه شده اس؟
وزیر: نه خیر.
وکیل دیگر: آیا ملا امامها در این باره تبلیغ کرده اند؟
وزیر: نه خیر.
وکیل بعدی: آیا در  پلان کار وزارت برای نماز استقسا بودجه در نظر گرفته شده است؟
وزیر: نه خیر.
رییس پارلمان: آیا از خشکسالی و گرسنگی مردم خبر دارین؟
وزیر: نی.
یکی از وکیلها: اصلا نماز باران در پلان امسال شامل است؟
وزیر: نه خیر ما خبر نداشتیم.


این نی گفتنهای وزیر وکیلها را عصبانی ساخت. زنی برخاست و گفت غیر از حج شما دیگه کار ندارین. یک نماز استسقا را خوانده نتانستین. وکیل دیگر زن با صدای بلند گفت ببینین با چی چشم سفیدی میگه نی. سروصدا بیشتر شد و چند وکیل با همدیگر پرخاش نمودند. بعضیها با بوتل آب همدیگر را تهدید مینمودند اما از اینکه کمبود آب وجود داشت همدیگر را با بوتل نزدند. چیغ زنان بلند شد و ده ها وکیل دیگر بلند شده از جای خود بدون نوبت شروع به حرف زدن نمودند. در این گیر و دار بالاخره رییس مجلس با صدای بلند گفت رای گیری میکنیم. کسانی که با بودن وزیر صاحب در اداره موافق اند کارت سبز و کسانی که موافق نیستند کارت سرخ بلند کنند. اکثریت کارت سرخ بلند نمودند و رییس مجلس پس از دو سه بار شمارش کارتهای بلند شده اعلان نمود. با اکثریت آرا  وزیر صاحب حج و اوقاف نسبت بی کفایتی از وظیفه سبکدوش گردید، از رییس صاحب جمهور تقاضا میگردید نفر دیگری رابرای اخذ رای اعتماد معرفی نمایند.

Friday, January 9, 2015

عجله



 یک دانشمند خارجی که سالها در باره مسایل اجتماعی افغانها تحقیق مینمود بار دیگر به افغانستان آمد و با اجازه دولت تحقیق جدید خود را شروع نمود. موضوع تحقیق او اهمیت وقت نزد افغانها بود و اینکه چگونه با در نظر داشت وقت کارها را  تنظیم مینمایند. ده ها نفر را استخدام نمود و سوالنامه های مختلف را تهیه نمود و ترجمه کرد. پس از آموزش دادن افراد به ولایات مختلف آنها را فرستاد و پس از یک هفته نتیجه سوالنامه ها را جمع آوری نمود.

بیش از هشت هزار نفر سوالنامه را پر نمودند. وقتی نتایج بررسی و تحلیل گردید
 دانشمند موصوف قرار شد آن را اعلان نماید و در فرصت مناسب در یک نشریه  معتبر چاپ کند. با آگاهی از موضوع یکی از وزارت خانه ها تصمیم گرفت محفلی به این مناسبت تدویر نماید تا رسما نتیجه تحقیق اعلان شود به شرط اینکه وزیر صاحب و نام وزارت مربوط به صفت همکار اعلان شود. مهمانان زیادی دعوت شدند و رسانه ها  به ویژه نماینده های تلویزیونها دعوت شدند.

 در روز اعلان نتایج بیشتر مهمانان آمدند ولی از وزیر صاحب درک نبود. قرار بود مراسم در ساعت نه صبح شروع شود ساعت نه و نیم شد ده شد ولی وزیر صاحب نیامد. چندین بار زنگ زدند. سکرتر وزیر صاحب گفت که همه ملاقاتها به خاطر محفل امروز لغو شده است و وزیر صاحب حتما میاید. بالاخره ساعت یازده و ده  دقیقه وزیر صاحب آمد و محفل شروع شد. وزیر صاحب بیانیه غرایی ایراد نمود و همه را ذوق زده ساخت. چند مهمان دیگر نیز سخنرانی نمودند و پیام ریس جمهور نیز قراءت شد. چند طفل  ترانه خواندند. در آخر دانشمند در حالی که یک نفر حرفهای او را ترجمه مینمود نتیجه تحقیق خود را اعلان نمود و نکات عمده را چنین یاد آوری نمود

وقت برای افغانها بسیار بسیار مهم است.
افغانها همیشه به وقت متوجه هستند.
حتی خوردسالان نیز آن را مهم میدانند.
کلانسالان همیشه اهمیت وقت را به اظفال گوشزد مینمایند.
  .بین زنان و مردان در اهمیت دادن وقت تفاوتها موجود است.
برای دیدن سریالهای تلویزیون اهمیت وقت نزد افغانها بیشتر میشود.
در کارهای رسمی از اهمیت وقت کاسته میشود.
مامورین بیشتر متوجه وقت هستند.
آمرین و روسا و بالاترینها نیز گاهی بیشتر متوجه میشوند.
مامورین عجله بیشتر در خانه رفتن دارند.
مامورین زیادتر وقت را به خاطر فاتحه و مریضی اقارب اهمیت میدهند.
داکترها تنها در معاینه خانه رفتن عجله دارند.
خانمها در بازار رفتن کمتر از عروسی رفتن عجله دارند.
دریورها تا موتر پر نشود هیچ عجله نمیکنند
......



به همین گونه رسانه ها با پخش خبر تحقیق نو در آخر نتیجه عمومی را چنین
 اعلان نمودند
افغانها با در نظر داشت اهمیت وقتتنها در دو حالت  عجله میداشته باشند  .
 . برای اینکه شوله یخ نکند.1

2  . وقتی که تشناب رفتنی باشند.

  

Wednesday, January 7, 2015





مشکل اعتیاد

در یکی از تلویزیونها برنامه ای در باره مشکل اعتیاد شروع شده بود. یکی از متخصصان بخش اعتیاد در باره کار با معتادان مشوره های عملی میداد. در ضمن یک نمره تلیفون اعلان میشد و در صفحه تلویزیون نوشته میشد تا نیازمندان تماس بگیرند و سوالات خود را مطرح نمایند. متخصص نیز انها را جواب میداد. افراد زیادی از طریق تلیفون سوال میکردند. طبق معمول نوبت برنامه بود.

گرداننده سلام بیننده های عزیز امیدوار هستیم صحت و سلامت باشید. بازدیگر نوبت برنامه دلخواه شما است. شما میتوانید سوالات تان را از طریق نمره موبایل صفحه تلویزیون برای ما بگویید. متخصص صاحب مثل گذشته به سوالات تان جواب میدهند. اما قبل از سوالات متخصص صاحب در باره مشکلات اعتیاد و تداوی اعتیاد صحبت مینمایند. موضوع خاص برنامه امروز ادامه بحث برنامه های قبلی یعنی نقش خانواده در تداوی معتادان است. متخصص صاحب بفرمایید.

متخصص اولتر از همه به تمام بیننده ها مخصوصا معتادان عزیز سلام عرض مینمایم. برای همه سلامتی ارزو مینمایم. امروز بحث خود را با گرفتن سوالات شما ادامه میدهیم. در همین وقت تلیفون زنگ زد و گرداننده گفت بفرمایید برنامه رهایی از اعتیاد است. کسی گفت سلام. چطور هستین. گرداننده تلیفونه قطع نمود. دوباره زنگ آمد و کسی گفت سلام چطو هستین. جور هستین. باز تلیفون قطع شد. کرداننده گفت لطفا مستقیم سوال خوده طرح بکنین و از احوال پرسی صرفنظر کنین تا وقت ضایع نشه. متخصص صاحب صحبتایی دارن که میشنویم.

متخصص خانواده در تکمیل تداوی  اعتیاد نقش اساسی را دارند. طوری که در هفته گذشته گفتیم عدم همکاری خانواده اکثرا سبب ناکامی تداوی میگردد و شخص دوباره به اعتیاد روی میاورد. نکات اساسی برای همکاری خانواده عبارت است از یکی از گذشته های بیمار یاداوری نکردد. دیگر اینکه نباید معتادسابقه ملامت گردد. معتادوادار به کار نگردد زیرا تکمیل تداوی وقت گیر است. رویه خوب با شخص شود. زمینه تفریح برای شخص مهیا گردد. به تغذیه او توجه گردد. اینها از جمله روشهایی اند که تداوی را تکمیل مینماید.
گردانند نتیجه این روشها چگونه بوده است.
متخصص نتیجه بسیار خوب بوده بیشتر خانواده ها از آن راضی اند. روزانه ده ها خانواده به مرکز ما میایند و با این روشها آشنا میشوند. چون اکثر خانواده به مرکز ما امده نمیتوانند و در ضمن برای کمک به معتادان در ولایات ما برنامه تلویزیونی را شروع گردیم
گرداننده ایا با معتادان زیر پلها کار میکنین؟
متخصص ببینین اونایی که زیر پلها هستند با خانواده های شان نیستند. اما اونایی که خانواده هایشان با اونا باشند ما کار میکنیم. ای تداوی بالای نقش خانواده تاکید دارد.
گرداننده تشکر. متخصص صاحب اگه موافق باشین چند وسال بگیریم. متخصص بفرمایید. تلیفون زنگ زد و مردی سلام گفت و سوال خود را طرح نمود. بچه یمه معتاد اس. تا حال سه مرتبه بستر شده. یلا داده نتانسته. چطو کنیم. مره رهنمایی کنین.
گرداننده سوال شماره گرفتیم. متخصص صاحب لطفا به سوال بیننده ما پاسخ بتین.

 متخصص مریض پس از رخصت شدن از شفاخانه باید اساساتی ره که گفتم پیروی کنه. مشکل روحی و جسمی مریض در نظر گرفته شوه. خانواده متوجه رفتار ور ویه خود با شخص باشه زیرا هنوز دوره تداوی کامل نیست. از این رو پس از رخصت شدن خانواده با ما تماس بگیرد و هدایات ماره تعقیب کنه. محیط خانه برای  ایطو اشخاص باید صمیمی و دوستانه باشه. ای مریض باید دوباره بستر شوه و پس از رخصت شدن اساسات نقش خانواده عملی گردد.
دوباره تلیفون زنگ زدخانمی شروع به حرف زدن نمود: برادر مه معتاد اس و چرس و هیرویین میکشه. ده شفاخانه هم نمیره و کار هم نمیکنه. چی کار کنیم؟
گرداننده پس از قطع تلیفون گفت تشکر سوال شماره گرفتیم. متخصص صاحب بفرمایین.

متخصص: پروژه ما بری همیطو ادماست. ده شفاخانه نمیرن. کار نمیکنن. باید ده خانه تداوی شون. رویه خوب ده مرکز تداوی قرار داره. مشکلات عاطفی او ره باید شناسایی کنیم. از ای همشیره خواهش میکنم ده مرکز ما مراجعه کنن و در باره طرز کار با ایطو افراد آموزش ببینند.
تلیفون زنگ زد و مردی شروع به صحبت نمود. زندگی مه از خاطر اعتیاد دوزخ شده اس. روزای مه به سختی تیر میشه دلیم میشه خوده بکشم و از ای زندگی خوده بیغم کنم.
متخصص ایا بستر شدی؟ جواب نی نشدیم.
متخصص شفاخانه رفتی ؟ جواب نی.
متخصص هیچ مشکلی نیست که راه حل نداشته باشه. مه میدانم که روزها سخت تیر میشه. ادما برای مقابله با مشکلات خلق شده اند. اگه ممکن اس امروز ده مرکز ما مراجعه کنی از نزدیک صحبت کنیم. مه میخواهم درباره مشکلات تو زیادتر بفمامم. خدا حافظ.
دوباره تلیفون زنگ زنگ زد و خانمی شروع به گریه کرد و گفت شوهر مه معتاد اس. مه ده پروگرامای دیگه هم تلیفون کده بودم. بستر شده بود پس ده خانه آمده. کار نمیکنه. مه خودم کا رمیکنم و روزگاره پیش میبرم. از دست شوهرم بیخی روز ندارم.
متخصص گپایی ره که ده اول برنامه گفتم عملی کدی؟ بلی گپایی که گفتین همه ره عملی کدم. کتی او خوب رویه میکنم. گپ خراب بریش نمیزنم. اشتوکاره غالمغال کدن نمیمانم.
متخصص افرین بسیار خوب. چی تغییر امده.
هر روز بریش چیزای خوب پخته میکنم. تلویزیون همیشه چالان اس. تمام روز سریال و فلم می بینه. غالمغالش کم شده.
متخصص بسیار خوب. توصیه های مره خوب عملی کدی.ادامه بتی دیگه چی کارا کدی؟
بریش هر روز جیب خرچی میتم. هر وقت دلش شوه از خانه بیرون رفته میتانه. خوشخوی  میایه. باز تلویزیون می بینه. چایش همیشه تیار اس.
متخصص بسیار خوب. ببینین برنامه چقه موثر اس.
دو روز میشه معاش مه خلاص شده. هر دقیقه مره میزنه. یگان چیزه میشکنه. دوباره گریه زن شروع شد.
گرداننده خانم محترم سوال شما چیست؟ سوال کنین.

در همین لحظه گریه زن به چیغ بلند تبدیل شد. فریاد زد نی نی به خاطر خدا مره نزن. صدای مردی بلند شد که میگفت ده تلیفون ده باره مه گپ میزنی. پشت مه بد میگی. دیگه کار نداری فقط بد مره میگی. پشت دیگرا خو گپ میزدی ده خانه گپ میزدی حالی ده تلویزیونا هم گپ میزنی.
گرداننده کوشش کرد تلیفون را قطع نماید اما کدام مشکل تخنیکی پیدا شد. صدا هیچ قطع نمیشد. در همین وقت فریاد زن بلندتر شد. داو دشنام مرد شنیده میشد. زن چیغ زد کمک کمک. متخصص صاحب مره کمک کنین. دوباره صدای مرد بلند شد. زن چیغ زد متخصص صایب چاقو ده دستش اس. مره میکشه کمک کنین. صدای مرد آمد میکشم توره میکشم. پشت مه ده تلویزیون گپ میزنی......گرداننده هر قدر تلاش نمود تلیفون قطع نشد و ناچار با وارخطایی گفت برنامه امروز ما ده همینجه به پایان رسید. تا برنامه آینده خداحافظ. و به همکار تخنیکی اشاره نمود برنامه را ختم نماید.


تلویزیونها در اخبار شب این خبر را گذشتاندند: امروز یکی از معتادین در شهر کابل گوشهای زنش را با چاقو برید. قرار گفته پولیس مجرم فرار نموده است و طبق گفته زن زخمی این معتاد از یک هفته به این سو زیر تداوی خانگی بوده است.