ولسوال بزنه
با ولی الله خان در زندان آشنا شدم.آدم آرام و کم گپ بود. همه او را احترام
میکردند. حتی عسکرها و صاحب منصبها برخلف زندانیان دیگر با او برخورد متفاوتی داشتند.
سر وروی کبود و خون پر او توجه همه را جلب میکرد.
گفتم من خبرنگار هستم چند سوال دارم. اجازه هست.
گفت: بلی بفرمایین.
گفتم فکر میکنم زندانی شدن شما از دیگرا فرق داره. میخواهم در این باره از شما
سول بکنم.
گفت بیادر مه قصه خوده میکنم و راستشه میگوم و خودت او ره جور کو. اما از مه
عکس نگیری که سرو کله مه جور نیس.
گفتم درست اس. قول میتوم.
گفت مه ده قریه آدم منشوری بودم. همه مره میشناختن. حتی در ولسوالی و در ولایت
نام داشتم. روزای جمعه مسابقه مرغ جنگی و سگ جنگی بی مه شروع نمی شد. مرغا و سگای
مه در همه جا نام داشتند و ده ولسوالی قهرمان بودند.
مه کار خوده با مرغ جنگی شروع کدم و اول ده قریه و بعد ده ولسوالی و ولایت مرغ
مه اول شد. باز رفیقای مه مره تشویق کدن تا ده سگ جنگی هم کار کنم. ای کاره هم
شروع کدم و به زوی سگ مه ده جنگا اول شد. ده تمام قریه و ولسوالی هر کس مرغ یا سگ
میخرید بدون مشوره با مه نمی خریدند. هرجا می رفتم مردم مره عزت و احترام میکردندو
ده موتری که مه سوار بودم عسکرا ده هیچ پوسته ایستاد نمی کدن. نسوار فروش، بقال،
نانوای؛ قصاب، خیاط، برنج فروش و خلص همه مره می شناختند و هرچه میخریدند ارزان
میدادند. چیز خوبه به مه میدادند. اینا کلش از خاطر مرغ و سگ مه بود.
یک سال پیش یک ولسوال نو آمد. او نیز مانند والیها و وزیرا به سگ جنگی شوق
داشت. یک روز مره خواست و گفت مه میخوایم ده مسابقه سال دیکه سگ مه اول شوه. سگ مره
تربیه کو. هر چی بخواهی بریت میتم. گفتم نمیشه ولسوال صاحب از کار و غریبی میمانم.
گفت کار و غریبی ات به گردن مه ولی مه میخواهم سگ مه اول شوه.
ای ولسوال خسربره والی بود و والی هم از سک بازی زیات خوشیش میامد. به ولسوال
گفتم فکر میکنم و روز دیگه بریتان احوال میتم. با رفیقا مشوره کدم گفتند اگه نی گفتی
بریت گران تمام میشه. باید قبول کنی ده غیر او زندگیته خراب میکنه. ده سگ جنگی نمی
مانیته. روزگاریته خراب میکنه. اگه قبول کنی کار و باریت اسان میشه. کارای خودت و
رفیقایت بی گپ اجرا میشه.
دیدم راست میگن دیگه روز رفتم و ده ولسوال گفتم اگه شرظای مره قبول کنین تا
فصل سگ جنگی سگ شماره آماده میکنم. گفت شرظایت چیس؟
ورقه بریش دادم که اینا ره ده اونا نمویشته بودم:
1 بالای سگ نام نو میمانم.
گفت نمیشه. گفتم چرا؟ گفت خارجیها این نامه میدانن و عکس ای ره ده فیس بوک هم
ماندن. گفتم خی یک لقب سریش میمانم. گفت درست اس.
2 گوش و دم سگه میبرم.
گفت نمیشه. گفتم سگای اینجه ده جنگ از گوش و دم سگا میگیرن سگ شماره شکست
میتن. گفت نمیشه. اگه عکشه بگیرم فرق میکنه و ای نقص میکنه. گفتم مه میخایم که
خایه های سکه هم ببرم که از خاطر گل روی شما نگفتم. اینجه سگای خایه گیر زیات اس.
گفت خایه هایشه خیر میبری ببر اما گوشا و دمشه نی. بالاخره قبول کدم.
3 ماهانه پنجاه هزار خرج سگ ده اول هر ماه اده شوه. گفت درست اس قبول دارم.
4 وقت سفر ده قریه ده ولسولی و دهولایت کسی مره ایستاد نکنه.
ولسوال گفت بریت یک کارت میتم که هیچ پوسته خودته کار نداشته باشه و آزادانه
با سگ سفر کنی. ده کارت یک عکسته کتی سگ می چسپانم تا همه تو ره بشناسن. ده موتر
هم یک عکس سگه بزن. پوسته هاره ام خبر میتوم تو ره کار نداشته باشن.
5 داکتر حیوانات هفته یکبار سگه معاینه کنه.
گفت خوب گپ اس. همی امروز ده ولایت مکتوب روان میکنم تا یک داکتر حیوانات روان
کنن. تا امدن داکتر حیوانات ده داکتر آدما نشان بتی.
6 ماه یک مرتبه برای دو روز سگه ده خان شما میارم .
گفت ای بری پیس؟
گفتم بری ای که بیگانه نشه. با شما عادت کنه و دیگه ای از نزدیک پیشرفت اوره
ببینین.
گفت صحیح اس.
7 حق الزحمه نمیگیرم.
گفت نمیشه.
گفتم از مه هم نمیشه.
گفت چرا؟
گفتم مه ده ای منطقه نام دارم و عزت و آبرو دارم. مردم گپ میزنن. خوب نیس.
گفت درست اس دیگه شرط مرط کار نیس همیقه بس اس. از سبا کریته شروع کو. یاور مه
پنجاه هزار اوغانی بریت میته. لیکن مه گاه گاهی بری سگم یگان چیز روان میکنم باید
قبول کنی.
چی درد سر بتم. یک سال کار کدم سگه خوب تربیه کدم. هر کس سگه میدید انگش خوده
ده دندان میگرفت. همه سگه تعریف میکدن. ده چند مسابقه امتحانی سگ خوب کار کد.
ولسوال راضی بود. عکس و فلم از او میگرفت.
خوش و خوشحال کار خوده میکدم. یگان بخششی هم بریمه میداد. تحفه روان میکد. یک
هفته مانده به مسابقه قهرمانی با سگ قهرمان سال گذشته، سرکای ولسوالی ما یکدم از
عکس سگ ولسوال پر شد. ده هر دکان و درخت و بالای ستونها عکس سگ دیده میشد. در همه
جا اعلان شد و در باره مسابقه تبلیغ کدن.
مهمانای زیادی از ولایتای دیگه آمدن. حریف ما نیز عکسای سگ خوده چاپ کد و ده
دیوارا جسپاند. رادیو و تلویزیون هم ده باره ای کسابقه اعلان میکدن.
پس از ای مسابقه قرار بود یک مسابقه کلان ده ولایت جور شوه. روز مسابقه آمد.
همه چیز خوب بود مسابقه هم خوب تیر شد. سگ ولسوال بسیار تیز بود. شرط بندیها شد.
از مسابقه فلمبرداری شد. ولسوال سه چهار فلمبرداره از ولایت آورده بود تا از
مسابقه فلم بگیرن. اگرچه مسابقه مساوی شد اما همه از سگ ولسوال تعریف و توصیف
میکدن. .لسوال مره تیلیفون کد و تشکری نمود. مه هم خوش بودم و خوش خوش خانه
رفتم. نیمه های شب ده خواب بودم که
غالمغال مره از خوب بیدار کد. عسکرا آمدن مره لت و کوب کردن و ده اینجه اوردن. ای
که سرو روی مه خون پر اس از خاطر لت و کوب عسکراس.
گفتم اما چرا عسکرا خودته لت کدن؟ مسابقه خو ده هفته دیگه باید می بود.
گفت بیادر جان فلمبردارای که فلم گرفته بودن فلماره به ولسوال دادن. ولسوال شب
نفرای زیادی ره مهمان کده بود و از ولایت و حتی از کابل مهمانا امده بودن. یکی از
فلماره ده تلویزیون میمانن. ده اول همه از مسابقه خوششان میایه و از سگ ولسوال
تعریف میکنن. اما ده اخر گپ خراب میشه. ده فلم مردمه نشان میتن که چیغ میزننولسوال
بزنه ولسوال بزنه. مهمانا خنده میکنن و سر ولسوال پرزه میرن. ولی ولسوال ده خود
نمیگیره.
گپ وقتی خرابتر میشه که ده چند جای مه ره ده فلم نشان میتن که از شور و شوق سر
سگ چیغ میزنم سگ ولسوال صاحب بزنه. سگ ولسوال صایب بزنه. اما چند دقیقه بعد مه هم
مثل مردم دیگه میگم که ولسوال بزنه ولسوال بزنه. تا انجه ولسوال حوصله میکنه اما
قار اس. ده اخر گپ وقتی خرابتر میشه که مه بیخود شده بالای سگ چیغ میزنم که ولوسال
بچیم گوشایشه بگی. ولسوال بچیم پایایشه بگی. در یکی از صحنه ها در خالی سگ ولسوال
پاهای حریفه ده دهان گرفته با چیغ بلند ده سگ میگم که ولسوال بچیم از خایه هایش
بگی ولوسوال جان از خایه هایش بگی. مردم نیز با مه یکجا شده همه چیغ میزنن ولسوال
از خایه هایش بگی. اینجه اس که ولسوال انفجار میکنه. تلویزیونه گل میکنه و عسکرا
میخوایه و ده جان مه روان میکنه. کاش ده وقت جنگ ولسوال خایه های حریفه دندان
میگرفت لت و کوب اوقه کوفت نمی کد.


















